66

من زندگی را دوست دارم
ولی از زندگی دوباره می ترسم!
دین را دوست دارم
ولی از كشیش ها می ترسم!
قانون را دوست دارم
ولی از پاسبان ها می ترسم!
عشق را دوست دارم
ولی از زن ها می ترسم!
كودكان را دوست دارم
ولی از آینه می ترسم!
سلام را دوست دارم
ولی از زبانم می ترسم!
من می ترسم ، پس هستم
این چنین می گذرد روز و روزگار من
من روز را دوست دارم
ولی از روزگار می ترسم....

 

حسین پناهی

65

چه مهمانان بي دردسري هستند مردگان
نه به دستي ظرفي را چرك مي كنند
نه به حرفي دلي را آلوده
تنها به شمعي قانعند
و اندكي سكوت...

 

حسین پناهی

64

حالا که آمده ای
چترت را ببند
در ایوان این خانه
جز مهربانی نمی بارد...

 

محمدرضا عبدالملکیان

63

جای من خالی است
جای من در عشق
جای من در لحظه های بی دریغ اولین دیدار
جای من در شوق تابستانی آن چشم
جای من در طعم لبخندی که از دریا سخن می گفت
جای من در گرمی دستی که با خورشید نسبت داشت
جای من خالی است
من کجا گم کرده ام آهنگ باران را!؟
من کجا از مهربانی چشم پوشیدم!؟... 

 

محمدرضا عبدالملکیان

62


ادامه نوشته

61


ادامه نوشته

60


ادامه نوشته

59

روزي
خوام آمد ، و پيامي خوام آورد.
در رگ ها ، نور خواهم ريخت .
و صدا خواهم در داد: اي سبدهاتان پر خواب! سيب
آوردم ، سيب سرخ خورشيد.

خواهم آمد ، گل ياسي به گدا خواهم داد.
زن زيباي جذامي را ، گوشواره اي ديگر خواهم بخشيد.
كور را خواهم گفت : چه تماشا دارد باغ!
دوره گردي خواهم شد ، كوچه ها را خواهم گشت . جار
خواهم زد: اي شبنم ، شبنم ، شبنم.
رهگذاري خواهد گفت : راستي را ، شب تاريكي است،
كهكشاني خواهم دادش .
روي پل دختركي بي پاست ، دب آكبر را بر گردن او خواهم آويخت.

هر چه دشنام ، از لب ها خواهم بر چيد.
هر چه ديوار ، از جا خواهم بركند.
رهزنان را خواهم گفت : كارواني آمد بارش لبخند!
ابر را ، پاره خواهم كرد.
من گره خواهم زد ، چشمان را با خورشيد ، دل ها را با عشق ، سايه ها را با آب ، شاخه ها را با باد.
و بهم خواهم پيوست ، خواب كودك را با زمزمه زنجره ها.

بادبادك ها ، به هوا خواهم برد.
گلدان ها ، آب خواهم داد.

خواهم آمد ، پيش اسبان ، گاوان ، علف سبز نوازش
خواهم ريخت.
مادياني تشنه ، سطل شبنم را خواهد آورد.
خر فرتوتي در راه ، من مگس هايش را خواهم زد.

خواهم آمد سر هر ديواري ، ميخكي خواهم كاشت.
پاي هر پنجره اي ، شعري خواهم خواند.
هر كلاغي را ، كاجي خواهم داد.
مار را خواهم گفت : چه شكوهي دارد غوك !
آشتي خواهم داد .
آشنا خواهم كرد.
راه خواهم رفت.
نور خواهم خورد.
دوست خواهم داشت.

 

سهراب سپهری

58

رفته بودم سر حوض
تا ببينم شايد ، عكس تنهايي خود را در آب ،
آب در حوض نبود .
ماهيان مي گفتند:
"هيچ تقصير درختان نيست."
ظهر دم كرده تابستان بود ،
پسر روشن آب ، لب پاشويه نشست
و عقاب خورشيد ، آمد او را به هوا برد كه برد.

به درك راه نبرديم به اكسيژن آب.
برق از پولك ما رفت كه رفت.
ولي آن نور درشت ،
عكس آن ميخك قرمز در آب
كه اگر باد مي آمد دل او ، پشت چين هاي تغافل مي زد،
چشم ما بود.
روزني بود به اقرار بهشت.

تو اگر در تپش باغ خدا را ديدي ، همت كن
و بگو ماهي ها ، حوضشان بي آب است.

باد مي رفت به سر وقت چنار.
من به سر وقت خدا مي رفتم.

 

سهراب سپهری

57


ادامه نوشته

56

برای زیستن ، پوششی یگانه

و برای مردن کفی خاک

مرا بس بود .

 

اینک خیال تو چنان در برم می گیرد

که برهنگی ام را

جمله جامه های جهان

کفاف نمی دهد .

و چون بر این حال بمیرم

چنان می گسترم در جهان

که تمامت خاک هم

کفایت نمی کندم .

از تمام آسمان

ماه نقره گون

مرا بس بود

در حیرتم چگونه گرد نقره گون گیسویت

ماه را برده از خاطرم .

جهان بس فراخ بود و من

پروانه ئی بهت خورده

شگفتا

در تنگنای عشق تو

چه بی کرانه می یابم خود را .

 

فرشته ساری

55

قطار می رود ،

تو می روی ،

 تمام ایستگاه می رود .

 و من چقدر ساده ام

که سال های سال

در انتظار تو

کنار این قطارِ رفته ایستاده ام

و همچنان به نرده های ایستگاهِ رفته

تکیه داده ام...

 

قیصر امین پور

54

دنگ … ، دنگ …
ساعت گیج زمان در شب عمر
می‌زند پی در پی زنگ .
زهر این فکر که این دم گذر است
می‌شود نقش به دیوار رگ هستی من.
لحظه‌ام پر شده از لذت
یا به زنگار غمی آلوده است.
لیک چون باید این دم گذرد ،
پس اگر می‌گریم
گریه ام بی ثمر است.
و اگر می‌خندم
خنده‌ام بیهوده است.

دنگ… ، دنگ…
لحظه ‌ها می گذرد.
آنچه بگذشت ، نمی‌آید باز.
قصه‌ای هست که هرگز دیگر
نتواند شد آغاز.
مثل این است که یک پرسش بی پاسخ
بر لب سرد زمان ماسیده است.
تند بر می‌خیزم
تا به دیوار همین لحظه که در آن همه چیز
رنگ لذت دارد ، آویزم ،
آن چه می‌ماند از این جهد به جای:
خنده ی لحظه ی پنهان شده از چشمانم.
و آنچه بر پیکر او می‌ماند:
نقش انگشتانم.

دنگ …
فرصتی از کف رفت.
قصه‌ای گشت تمام.
لحظه باید پی لحظه گذرد
تا که جان گیرد در فکر دوام ،
این دوامی که درون رگ من ریخته زهر،
وا رهاینده از اندیشه ی من رشته ی حال
وز رهی دور و دراز
داده پیوندم با فکر زوال.

پرده‌ای می‌گذرد ،
پرده‌ای می‌آید:
می‌رود نقش پی نقش دگر،
رنگ می‌لغزد بر رنگ.
ساعت گیج زمان در شب عمر
می‌زند پی در پی زنگ:
دنگ …. ، دنگ…. ،
دنگ …

 

سهراب سپهری

53

ای مهربانتر از من
 با من
در دستهای تو
 ایا کدام رمز بشارت نهفته بود ؟
 کز من دریغ کردی
تنها تویی
 مثل پرنده های بهاری در آفتاب
 مثل زلال قطره بباران صبحدم
 مثل نسیم سرد سحر
 مثل سحر آب
 آواز مهربانی تو با من
 در کوچه باغهای محبت
 مثل شکوفه های سپید سیب
ایثار سادگی است
 افسوس ایا چه کس تو را
 از مهربان شدن با من
 مایوس می کند؟

 

حمید مصدق

52

 وقتی تو نیستی
خورشید تابناک
 شاید دگر درخشش خود را
 و کهکشان پیر گردش خود را
از یاد می برد
 و هر گیاه
 از رویش نباتی خود
 بیگانه می شود
و آن پرنده ای
کز شاخه انار پریده
پرواز را
هر چند پر گشوده فراموش می کند
 آن برگ زرد بید که با باد
 تا سطح رود قصد سفر داشت
 قانون جذب و جاذبه را در بسط خاک
 مخدوش می کند
آنگاه نیروی بس شگرف مبهم نامرئی
نور حیات را
 در هر چه هست و نیست
 خاموش می کند
 وقتی تو با منی
 گویی وجود من
سکر آفرین نگاه تو را نوش می کند
چشم تو آن شراب خلر شیرازست
 که هر چه مرد را مدهوش می کند

 

حمید مصدق

51

نه تك درختي مي توانم بود
 در خشكي كوير
 و نه
 پرنده ي تنهايي
در تنگي قفسي
و نه ترانه ي كوچكي
در خالي فضايي
من درختي هستم
 كه به عشق
جنگلي روييده ام
 پرنده اي هستم
 كه به شوق پرواز آمده ام
 ترانه اي هستم
 كه به شور شنيدن زاده ام
 در اين برهوت
 در سرزميني كه
 با داغ هزار شعله ي زخم
 مرا مي سوزانند
 به سرودي دل خوش مي كنم
 كه گوشهاي غريب تو را بنوازد

 

پیمان آزاد

50

در سكوت و خلوت سحر
 پنجره اي به روي پرنده باز مي شود
 و افق از بدايت تا نهايت
 پرنده را به پرواز مي خواند
 آسمان و درخت بر او آغوش مي گشايند
 و باد
 در گوشش
عاشقانه آهنگ رهايي زمزمه مي كند
 پرنده در حسرت پرواز
 و پرواز در حسرت پرنده
 اي كاش
 پرنده در زندان عادت
 زبان طبيعت را از ياد نبرده باشد

 

پیمان آزاد

49

از هراس زاده ايم
 و با خشونت زيسته ايم
از زبان بتها
اسطوره وار فرمان ساخته ايم
 و بر ذهن رنجور خويش
 زالو صفت چنگ انداخته ايم
 به فرداها
اميدي نيست
كه امروز فردايي است
 در گذرگاه بردگان ايستاده ايم
كه تماشا تقدير ماست

 

پیمان آزاد

48

من دکلمه ی کهنه ترين آوايم
از تيره ترين ترانه ها می آيم
من مرثیه ی بلند پايان خزان
افتاده ميان دفتر يلدايم
من زمزمه ی سرود سرد سرما
لبريز ز واژه های ناپيدايم
تو فصل شکفتنی و من بی تو فقط
طرحی ز غروب تلخ اين شبهايم
شايد که بيايی و بگيری دستم
گلواژه ي شعر، بشکفد در نايم
آن روز ميان سفره ی رنگی روز
بر سبز ترين ترانه سر می سايم

 

آیدا حیاتی

47

به‌ خواب‌ُ به‌ رؤیاهایم‌ دوستَت‌ می‌دارَم‌ !
در بیداری‌ُ این‌ کابوس‌ِ بی‌امان‌ !
در لحظه‌های‌ نه‌ مَنی‌
و در ساحل‌ِ اقیانوس‌ِ گسترده‌ی‌ اشک‌های‌ خویش‌
به‌ هنگام‌ِ تماشای‌ کبوتری‌
که‌ از آسمان‌ِ بی‌کلاغ‌ِ آرزوهایم‌ عبور می‌کنَد
تا آشیانه‌ی‌ منّورِ خورشید !

 

یغما گلرویی

46

تو را دوست‌ می‌دارم‌
و با تو
دیگَرَم‌ به‌ بیداری‌ِ این‌ گُستره‌ی‌ خاموش‌ُ آدمیانش‌ نیاز نیست‌ !
چرا که‌ تو چهارْفصل‌ِ سرزمین‌ِ منی‌ :
سردْتر از زمستان‌ِ سَقّزْ ،
گرم‌ْتر از تابستان‌ِ اهواز ،
سبزْتر از بهارِ لاهیجان‌ْ ،
و مطلّاتر از پاییزِ برگ‌ْافکن‌ِ چی‌چست‌ْ !

 

یغما گلرویی

45

دوستَت‌ می‌دارم‌ !
چونان‌ بلوطی‌ که‌ زخم‌ِ یادگارِ عشقی‌ بَرباد رفته‌ را !
ستاره‌ای‌ که‌ شب‌ را
برای‌ چشمک‌ زدن‌ !
و پرنده‌ای‌ اسیر
که‌ پرنده‌ی‌ آزادی‌ را !
تا رهایی‌ به‌ بار بنشیند ،
آن‌ْ سوی‌ حیرانی‌ِ میله‌های‌ قفس‌ !

 

یغما گلرویی

44

آرزوهای من
کوچک و سرد و غریب
آرزوهای من ساده و بی پروا
آرزوهایم را
به شب و بوی بهار
میسپارم
شاید
برسد پیش نگاه تر تو
آرزوهایم را
به گلی می بخشم،
که تو را میبوید.آرزوهایم را به تو میگویم لیک، در خوابی تو.میروی و نمیدانی تو، آرزو داشتم اینجا باشی،
همۀ عمر کنار من تنهای غریب.

 

سوزان یگانه

43

تو مرا دزدیدی،
از سپیدی سحر.تو مرا رنگ زدی.تو مرا سایه زدی.تو مرا شکل دری،
رو به دریا کردی.تو مرا، عاشق رویا کردی.و شدی رویایی،
که ببینم هر شب،
تا سحر خواب تو را.نکند،
شب ما سر برسد،
و سحر دور کند، دستهای ما را!؟
نکند،
خواب مرا،
بپراند دستی!؟
نکند،
خواب نبینم یک شب!؟
نکند،
.....
نمی آیی امشب؟!!وای از این بی خوابی.

 

سوزان یگانه

42

تیک تاک،
صدای اول و پایان.تیک تاک،
آواز رفتن عمر از کنار ما،
اندوه بیهُدگی.تیک تاک،
بمان،
میان این دو هجا با من،
تا تو را جای عقربه ها،
بر صفحۀ زندگیم بنشانم.تیک،
دیدمت،
خواندمت.تاک،
آمدی،
خواندیم.تیک،
می مانی؟
تاک،
؟!

 

سوزان یگانه

41

تو را، من خوب میدانم.تو را،
من مثل ماهی،
از طلوعت تا غروب شب،
صدا کردم.تورا،
من خوب می فهمم،
مثل یک سنجاقک بی تاب و نا آرام.پی پژواک هر نیلوفری،
تا شکل پروازت،
پراز اندیشه های خیس باشد،
یا پر از لحن غریب برکه در پاییز.تو را،
من یاد دارم،
مثل روز اول هر مهر ماهی و
سراب گرم هر خرداد.تو را، میدانم اما،
باز میخواهم، تماشایت کنم در خواب.فقط یک بار دیگر هم به خوابم آی...

 

سوزان یگانه

33

وقتی تو نیستی
نه هست های ما
 چونانکه بایدند
 نه باید ها ...
مثل همیشه آخر حرفم
 و حرف آخرم را
با بغض می خورم
عمری است

 لبخندهای لاغر خود را
در دل ذخیره می کنم :
باشد برای روز مبادا !
اما
 در صفحه های تقویم
 روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هر چه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
 اما کسی چه می داند ؟
شاید
 امروز نیز روز مبادا باشد!
وقتی تو نیستی
نه هست های ما
 چونانکه بایدند
نه باید ها ...
هر روز بی تو
 روز مباداست

 

قیصر امین پور

40

باز هم ستاره شدی؟!هی چشمکُ
هی بازی،
باز مشغول شده ای با نگاه من؟!هی گرم،
هی جرقه،
جرقه،
میترسم
بسوزد آخر این دستهای من!!ناگاه،
می روی وقت هر طلوع و من
مبهوت رفتنت.باز هم ستاره شدی،
در آسمان من؟!   

 

سوزان یگانه 

38

فقط یک بار اتفاق می‌افتد هرچیز،
نه بیشتر هرگز ،
به‌دنیا آمدیم، پس نوآموزیم
می‌میریم بی آنکه کلام بدانیم.

حتا اگر تنبل‌ترین باشیم
میان شاگردان جهان
می‌رویم به کلاس بالاتر
بی یاری کسی، در این سفر.

هیچ روزی روزبعد نمی‌شود
و نو می‌شود زمان همه‌ی شب‌ها،
هر بوسه بوسه‌ی تازه‌ای‌ست
و تازه‌اند هربار نگاه‌ها.

دیروز وقتی شنیدم ناگهان
کسی تو را صدا می‌زند به‌نام
انگار گل رزی از پنجره
یکراست در دامنم افتاد.

حالا که تو با منی
می‌چرخم ناگهان
گل رز! به‌راستی گل رزی؟
یا سنگی میان دیگر سنگ‌ها؟

تو، ای زمان زبان نفهم
می‌‌ترسانی و می‌‌رنجانی چرا؟
هستی همین که می‌‌گذری
و همین زیباست همین.

خون‌گرم با لبخندی خجول
می‌‌کوشیم این جا یکی شویم
هرچند مثل هم نیستیم
مثل دو نیمه سیب...

 

شیمبورسکا

39

دیروز
ما زندگی را
به بازی گرفتیم
امروز، او
ما را ...
فردا ؟...

قیصر امین پور