324
باران فیروزه ی انگشت های توست وقتی پاییز تمام ابرهایش را در جیب های شهریور جا گذاشته باشد! مهدیه لطیفی
باران فیروزه ی انگشت های توست وقتی پاییز تمام ابرهایش را در جیب های شهریور جا گذاشته باشد! مهدیه لطیفی
ماندن یا نماندن
سوال این نیست
آی که چشم های تو می گویند : بمان!
می مانم
حتا اگر جهان را
بر شانه های خسته ی من
آوار کرده باشی.
حسین منزوی
سفر را بهانه نکن
فاصله از دستانمان
آغاز میشود.
سیدمحمد مرکبیان
نه بسته ام به کس دل
نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج
رها رها رها من
ز من هر آن که او دور
چو دل به سینه نزدیک
به من هر آنکه نزدیک
از او جدا جدا من
نه چشم دل به سویی
نه باده در سبویی
که تر کنم گلویی
به یاد آشنا من
ستاره ها نهفته اند
در آسمان ابری
دلم گرفته ای دوست
هوای گریه با من . . .
سیمین بهبهانی
نومید، کلافه، سرگردان،
جهان را به جستوجویِ دلیلی ساده
دشنام میدهم.
آیا هزار سال زیستن
از پیِ تنها یکی پرسشِ ساده کافی نیست؟
نومید، کلافه، سرگردان،
همه، همهی ما
در وحشتِ واژهها زاده میشویم
و در ترسِ بیسرانجامِ مُدارا میمیریم.
جدا متاسفم!
سید علی صالحی