324

باران

فیروزه ی انگشت های توست

وقتی پاییز

تمام ابرهایش را

در جیب های شهریور

جا گذاشته باشد!

 

مهدیه لطیفی

323

 

ماندن یا نماندن

سوال این نیست

آی که چشم های تو می گویند : بمان!

می مانم

حتا اگر جهان را

بر شانه های خسته ی من

آوار کرده باشی.

 

حسین منزوی

322

سفر را بهانه نکن

فاصله از دستانمان

آغاز می‌شود.

 

سیدمحمد مرکبیان

321

نه بسته ام به کس دل

نه بسته کس به من دل

چو تخته پاره بر موج

رها رها رها من

ز من هر آن که او دور

چو دل به سینه نزدیک

به من هر آنکه نزدیک

از او جدا جدا من

نه چشم دل به سویی

نه باده در سبویی

که تر کنم گلویی

به یاد آشنا من

ستاره ها نهفته اند

در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست

هوای گریه با من . . .

 

سیمین بهبهانی

320

نومید، کلافه، سرگردان،

جهان را به جست‌وجویِ دلیلی ساده

دشنام می‌دهم.

آیا هزار سال زیستن

از پیِ تنها یکی پرسشِ ساده کافی نیست؟

نومید، کلافه، سرگردان،

همه، همه‌ی ما

در وحشتِ واژه‌ها زاده می‌شویم

و در ترسِ بی‌سرانجامِ مُدارا می‌میریم.

 

جدا متاسفم!

 

سید علی صالحی