به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر برده‏ عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی،
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی،
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.

تو به آرامی آغاز به مردن می‏کنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند،
دوری کنی.

تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر هنگامی که با شغلت‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی،
که حداقل یک بار در تمام زندگیت
ورای مصلحت‌اندیشی بروی.
امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نکن!


از : پابلو نرودا


ترجمه از : احمد شاملو


هوا را از من بگیر، خنده ات را نه!
نان را از من بگیر، اگر می خواهی
هوا را از من بگیر، اما
خنده ات را نه.


گل سرخ را از من مگیر
سوسنی را که می کاری،
آبی را که به ناگاه
در شادی تو سر ریز میکند،
موجی ناگهانی از نقره را
که در تو می زاید.

از پس نبردی سخت باز می گردم
با چشمانی خسته
که دنیا را دیده است
بی هیچ دگرگونی،
اما خنده ات که رها می شود
و پرواز کنان در آسمان مرا می جوید
تمامی درهای زندگی را
به رویم می گشاید.

عشق من ، خنده ی تو
در تاریکترین لحظه ها می شکفد
و اگر دیدی، به ناگاه
خون من بر سنگفرش خیابان جاری ست،
بخند، زیرا خنده ی تو
برای دستان من
شمشیری است آخته.

خنده ی تو، در پائیز
در کنار دریا
موج کف آلوده اش را
باید بر فراز،
و در بهاران، عشق من،
خنده ات را می خواهم
چون گلی که در انتظارش بودم،
گل آبی، گل سرخ
کشورم که مرا می خواند.

بخند بر شب
بر روز، بر ماه،
بخند بر پیچاپیچ
خیابان های جزیره، بر این پسر بچه ی کمرو
که دوستت دارد،
اما آنگاه که چشم می گشایم و می بندم،
آنگاه که پاهایم می روند و باز می گردند،
نان را، هوا را،
روشنی را، بهار را،
از من بگیر
اما خنده ات را هرگز
تا چشم از دنیا نبندم.



پابلو نرودا


آنقدر زمین خورده ام که بدانم

برای برخاستن

نه دستی از برون

که همتی از درون

لازم است

حالا اما...

نمی خواهم برخیزم

در سیاهی این شب بی ماه

می خواهم اندکی بیاسایم

فردا

فردا

برمی خیزم

وقتی که فهمیده باشم چرا

زمین خورده ام...

فریبا عرب نیا

دور از این هیاهو

دلم کویر می خواهد و

تنهایی و سکوت و

آغوش ِ سرد ِ شبی  که آتشم را فرو نشاند.

نه دیوار،

نه در،

نه دستی که بیرونم کشد از دنیایم،

نه پایی که در نوردد مرزهایم،

نه قلبی که بشکند سکوتم،

نه ذهنی که سنگینم کند از حرف،

نه روحی که آویزانم شود.

من باشم و

 تنهایی ِ ژرفی که نور ستارگان روشنش می کند

و آرامشی که قبل از  هیچ طوفانی نیست !

 فریبا عرب نیا

هرچه بیشتر می گریزم

به تو نزدیکتر می شوم

هر چه رو برمی گردانم

تو را بیشتر می بینم

جزیره ای هستم

در آب های شیدایی

از همه سو

به تو محدودم.

هزار و یک آینه

تصویرت را می چرخانند

از تو آغاز می شوم

در تو پایان می گیرم

 

 عمران صلاحی

ساعت شن ی

ساعتی شنی ام

سنگی خرد شده

فرو ریختم

خالی شدم

مرا برگردان...

شهاب مقربین

210

ماسه ها دانه دانه می افتند
زندگی نرم نرم می میرد

شیشه ی نیمه خالی تنها
نم نمک رنگ مرگ می گیرد

ماسه ها دانه دانه در شیشه
اشک ها قطره قطره بر گونه

لب به لب های هم گذاشته اند
روز و شب این دو جام وارونه

مرگ در دور دست منتظر است
سایه ها خواب دیده اند انگار

کاش دستی مرا بچرخاند
ماسه ها ته کشیده اند انگار !

سعید بیابانکی

از گورخر پرسيدم

آيا تو سياه هستي با خط هاي سفيد

يا كه سفيدي با خط هاي سياه؟

و گورخر از من پرسيد

آيا تو خوبي با عادت هاي بد

يا بدي با عادت هاي خوب؟

آيا آرامي اما بعضي وقتها شلوغ مي كني

يا شلوغي بعضي وقتها آرام مي شوي؟

آيا شادي بعضي روزها غمگين مي شوي

يا غمگيني بعضي روزها شاد؟

آيا مرتبي بعضي روزها نامرتب

يا نامرتبي بعضي روزها مرتب؟

و همچنان پرسيد و پرسيد و پرسيد.

ديگر هيچوقت

از گورخري درباره خط روي پوستش

نخواهم پرسيد.

شل سیلور استاین

وقتی کبوتر واژه یی
تور بی طناب ترانه می افتند
بر می دارمش
می بوسمش
و رهایش می کنم
همان بوسه برای تداوم ترانه ام کافی ست
به زدودن اشکی از زوایای گریه ها رضایت نمی دهم
نمی خواهم شعرم را به خط خوش بنویسم
نمی خواهم از پی واژه ها تا پلکان کتاب و کوره راه لغت نامه ها سفر کنم
تنها می خواهم
دمی سر بر شانه یی بگذارم
و به اندازه ی دوری دست مرداب و دامن درناها گریه کنم
دیگر اینکه چرا شانه یی آشناتر از سپیدی کاغذ و قامت قلم نمی یابم
جوابش در چشم های توست
که شهد نام و شکوه شانه ات را
از گریه های من دریغ می کنی
حالا که کسی در حوالی خلوت خاموش ما نیست
لحظه یی به دور از قافیه های غرور و گلایه به من بگو
آیا تمام این ترانه های اشک آلود
به تکرار آن روزهای زلال زنبق و رازقی نمی ارزند ؟

یغما گلرویی

من،

آن شاعر گم شده ای هستم

که لحظه هایش

پشت نقابی دور

فروپاشیده است

حالا که پیدا شدم،

می خواهم خودم باشم..... بی نقاب!

سوزان یگانه