170

تو مرا با برگ کاغذی
پر از پروانه
 
به شهر پروانه ها بردی و خبر از قاصدک باغ دادی
 
که باغ هم پر از پروانه است
 
و دلم نیز پر از آواز پرواز پروانه ها
 
تو مرا به یک برگ پر از پروانه
 
به اوج صداقت ها و صمیمیت ها بردی و در این اندیشه
 
وقتی که بزرگ شدی
گاهی
 
خلوص کودکی اتفاق می افتد
 
و همیشه پیش از آنکه فکر کنی ، اتفاق می افتد
 
تو مرا با یک جهان پر از
 
رؤیاهای صادقانه آشنا کردی و مرا در پرواز لطیف پروانه ها
 
و آن همه خوبی اسیر

 

پروانه فتاحی

169

به همین سادگی!

به زمانی که

 پا در راه

  نهاده ­ای

تا

دلت از جای کنده شود

نیازی به بدرقه­ ی دیدگان اشک آلود نیست

و کرشمه­ ی انگشتان ظریفی که

  شوخگینانه

بُخار از شیشه ­ی پنجره

  به سویی

  می­زنند

تا مه،

 به خاطر چشم­ های عاشق

  از هم بشکافد

به همان سادگی

که کلاغ سالخورده

با نخستین سوت قطار

سقف واگن متروک را

 ترک می­گوید

دل،

  دیگر

 در جای خود نیست

به همین سادگی!

 

حسین منزوی

 

168

دل م برای کسی تنگ است
 که آفتاب صداقت را
به میهمان ی گلهای باغ می آورد
و گیسوان بلندش را به بادها می داد
و دست های سپیدش را به آب می بخشید

دل م برای کسی تنگ است
 که چشم های قشنگ ش را
به عمق آبی دریای واژگون می دوخت
 وشعرهای خوش ی چون پرنده ها می خواند 

 دل م برای کسی تنگ است
 که همچو کودک معصومی
دل ش برای دل م می سوخت
و مهربانی را نثار من می کرد 
 

دل م برای کسی تنگ است
که تا شمال ترین شمال
 و در جنوب ترین جنوب
 همیشه در همه جا

آه با که بتوان گفت
که بود با من و
پیوسته نیز بی من بود
و کار من ز فراقش فغان و شیون بود
 کسی که بی من ماند
کسی که با من نیست
 کسی .... دگر کافی ست

 

حمید مصدق

167

ما چیستیم؟!‍
جز مولکولهای فعال ذهن زمین،
که خاطرات کهکشان ها را
مغشوش می کند!


 

حسین پنـــــــــــاهی

165

من زندگي را دوست دارم
ولي از زندگي دوباره مي ترسم!
دين را دوست دارم
ولي از كشيش ها مي ترسم!
قانون را دوست دارم
ولي از پاسبان ها مي ترسم!
عشق را دوست دارم
ولي از زن ها مي ترسم!
كودكان را دوست دارم
ولي از آينه مي ترسم!
سلام را دوست دارم
ولي از زبانم مي ترسم!
من مي ترسم ، پس هستم
اين چنين مي گذرد روز و روزگار من
من روز را دوست دارم
ولي از روزگار مي ترسم!

 

حسین پنـــــــــــاهی

166

در انتهای هر سفر
در آیینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
پاپوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در آیینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ، کجا
ندیده ای مرا ؟


 

 حسین پنـــــــــــاهی