168
دل م برای کسی تنگ است
که آفتاب صداقت را
به میهمان ی گلهای باغ می آورد
و گیسوان بلندش را به بادها می داد
و دست های سپیدش را به آب می بخشید
دل م برای کسی تنگ است
که چشم های قشنگ ش را
به عمق آبی دریای واژگون می دوخت
وشعرهای خوش ی چون پرنده ها می خواند
دل م برای کسی تنگ است
که همچو کودک معصومی
دل ش برای دل م می سوخت
و مهربانی را نثار من می کرد
دل م برای کسی تنگ است
که تا شمال ترین شمال
و در جنوب ترین جنوب
همیشه در همه جا
آه با که بتوان گفت
که بود با من و
پیوسته نیز بی من بود
و کار من ز فراقش فغان و شیون بود
کسی که بی من ماند
کسی که با من نیست
کسی .... دگر کافی ست
حمید مصدق
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۰۱/۱۹ ساعت 23:44 توسط فاطمه