وقتی میرسی
رفتگر جارویم كرده است
برگها وقت ریختن
منتظر نمیمانند
کیوان مهرگان
وقتی میرسی
رفتگر جارویم كرده است
برگها وقت ریختن
منتظر نمیمانند
کیوان مهرگان
در تو صیادی است
با آب و دانه
و هزار چاقوی تیز
و در من
حماقتی گنجشک وار
که آسوده ام می کشاند
بر بام تو …
امین شاهنده
در نگاهش اندوه؛
خسته این پای سفر؛
سفر از پیش اقاقی ها؛از پشت امید؛
سفر از هیچ به پوچ؛
در نگاهش اندوه؛
خسته این پای سفر؛
چمدانش پر از تاریکی؛
توشه اش پولاد است؛
زیر پایش گل سرخ؛
پشت سر امید است؛
در نگاهش اندوه؛
خسته این پای سفر؛
خسته این تن خسته این روح؛
خسته از کوچ پرستوها؛
خسته از عصر سقوط لبخند؛
خسته از هر چیز: خسته از خود؛
خسته از بوی لطیف ملکوت:
که در آن آیینه رنگی دارد ...
در نگاهش اندوه؛
خسته این پای سفر؛
مهرشاد مطیعی
قبول که ما دو خط موازی
هیچگاه به همدیگر نمی رسیم
فقط
کمی فاصله را کمتر کن
می خواهم بهتر ببینمت ...
م . محمدی مهر
دریا هنوز دو دل است
دل به ساحل بزند
یا
تنها غرق شود
الهام حاج هاشمی
به زمانی که
پا در راه
نهادهای
تا
دلت از جای کنده شود
نیازی به بدرقهی دیدگان اشک آلود
نیست
و کرشمهی انگشتان ظریفی که
شوخگینانه
بخار از شیشهی پنجره
به سویی
میزنند
تا مه،
به بخار چشمهای عاشق
از هم بشکافد
به همان سادگی
که کلاغ سالخورده
با نخستین سوت قطار
سقف واگن متروک را
ترک میگوید
دل،
دیگر
در جای خود نیست
به همین سادگی!
حسین منزوی
یک شب هوای گریه
یک شب هوای فریاد
امشب دلم...
هوای تو کرده است...
حسین منزوی