آن روز که آشنا آمدی

دلت را میان شعرهایم

گم کردی

امروز که غریبه ام

زبان واژه هایم

ترجمانی برایت ندارد

حتی از کنارشان نمی گذری

لااقل بیا

دلت را از میان شعرهایم بردار

غریبه که امانت دار خوبی نمی شود

مگر نه ؟

 

لیلا هژیر

دلم بچگی می خواهد!

جلوی کدام مغازه پا بکوبم.... تا برایم آرامش بخرند.

ذهن مصلوب

منتظر مي مانم تا حرفهاي مرا ديگران بگويند
 دستهايم با طناب بيهودگي بسته است
 و ذهنم
مصلوب داريست
كه پيش از ظهورم برپاست
 گريزان از جبري
كه با تازيانه خشونت بر پشتم جاريست
 در معماي راههاي پيچ در پيچ مي مانم
زبانم بريده ي جغرافياي جهالت
 و لبانم دوخته ي سوزن باورهاي ديرين
 در گورستاني كه من زنده ام
 سكوت را حرمتي است
 كه بودن ، با نبودن برابر است

پیمان آزاد

می کوشم غــــم هایم را غـــرق کنم اما  بی شرف ها یاد گرفته اند شــنا کنند ...


حسین پناهی

از نو پرواز کن

ای کبوتر چاهی
 
به کدامین راهی
 
راه ، مسدود است و تو در اشتباهی
آب در چاه حیات خشکیده است
 
صیاد تازه نفس با قفس
از راه رسیده است
 
از نو
 
پرواز کن
 
آسمانی دیگر
 
و
اقیانوسی بجوی

پروانه فتاحی

260

دنیـای مـــن پر از دستهایست که خســـــــته نمی شوند از نگه داشتن نقاب ها . . . !

تـنهـــــــا چیزی که خرجـــــــی ندارد جـــــــاری شدن در ذهـــــــن دیـــــــگران است....

پس آنگونه جاری شـــــــوید که خنـــــــده بر لبانشـــــــان نـــــــقش بـــــــبندد ...

نه نـــــــفرت در دلشـــــــان....!