منتظر مي مانم تا حرفهاي مرا ديگران بگويند
 دستهايم با طناب بيهودگي بسته است
 و ذهنم
مصلوب داريست
كه پيش از ظهورم برپاست
 گريزان از جبري
كه با تازيانه خشونت بر پشتم جاريست
 در معماي راههاي پيچ در پيچ مي مانم
زبانم بريده ي جغرافياي جهالت
 و لبانم دوخته ي سوزن باورهاي ديرين
 در گورستاني كه من زنده ام
 سكوت را حرمتي است
 كه بودن ، با نبودن برابر است

پیمان آزاد