این برگهای سپید ،

که بیگناه،

در نبرد عشق و نفرت ما،

سیاه میشوند،

یک روز،

انتقام اینهمه تباهی را،

ز قلب تو میگیرند.

آن روز،

در دست هر کودک شهر،

موشکیست در حال سقوط،

که نام تو را ،

همراه میبرند.


پادشاه فصل ها


آسمان ش را گرفته تنگ در آغوش
ابر با آن پوستین سرد نمناک ش
باغ بی برگ ی
روز و شب تنهاست
با سکوت پاک غمناک ش
ساز او باران، سرودش باد
جامه اش شولای عریانی است
ور جز اینش جامه ای باید
بافته بس شعله ی زر تار پودش باد
گو بروید یا نروید هر چه در هر جا که خواهد یا نمی خواهد
باغبان و رهگذاری نیست
باغ نو میدان
چشم در راه بهاری نیست
گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید
باغ بی برگ ی
که می گوید که زیبا نیست؟
داستان از میوه های سر به گردون سای
اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید
باغ بی برگ ی
خنده اش خونی است اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصل ها، پاییز

مهدی اخوان ثالث