تا تو بودی در کنارم
کوه و دشت و آسمان رنگی دگر داشت
ساز پر شور من آهنگی دگر داشت
تا تو بودی
چهره گل تازه تر بود
آسمانها
از ستاره پر گهر بود
تا تو بودی خنده بود و آرزو بود
هر چه بود از عشق و مستی گفتگو بود
بی تو دارد دنیا به چشم من
رنگ غم به خدا
غم دارد همه جا
لبخند من می گریزد از لب من
شعله های دل می ریزد از لب من
بازا بنگر
دور از تو دگر
لبخند من می گریزد از لب من
شعله های دل می ریزد از لب من

مجال


کاش می دانستی

ما را

مجال آن نیست

که روزهای رفته را

از سر گیریم

و لحظه های بی بازگشت را

تمنا کنیم

کاش می دانستی

فردا

چه اندازه دیر است

برای زیستن

و چه اندازه زود

برای مردن

و همیشه واژه ای است پر فریب

کاش می دانستی

یک آلاله را

فرصت یک ستاره نیست

و به ناگاه

بسته خواهد شد

پنجره های دیدار

در اجبار تقدیر

کاش می دانستی     


ناهید عباسی

من یار مهربان م

 


من يار مهربانم              دانا و خوش زبانم

گويم سخن فراوان          با آنكه بي زبانم

پندت دهم فراوان            من يار پند دانم

من دوستي هنرمند        با سود و بي زيانم

از من مباش غافل          من يار مهربانم

 

عباس یمینی شریف

 

200

صد دانه یاقوت دسته به دسته

با نظم و ترتیب یک جا نشسته

هر دانه ای هست خوش رنگ و رخشان


قلب سفیدی در سینه آن


یاقوتها را پیچیده با هم


در پوششی نرم پروردگارم


هم ترش و شیرین هم آب دار است

سرخ است و زیبا نامش انار است

 

مصطفی رحماندوست

باز باران با ترانه

باز باران

با ترانه

با گوهر های فراوان

می خورد بر بام خانه

من به پشت شيشه تنها

ايستاده در گذرها

رودها راه اوفتاده.

شاد و خرم

يک دوسه گنجشک پرگو

باز هر دم

می پرند اين سو و آن سو

می خورد بر شيشه و در

مشت و سيلی

آسمان امروز ديگر

نيست نيلی

يادم آرد روز باران

 گردش يک روز ديرين

خوب و شيرين

توی جنگل های گيلان

کودکی دهساله بودم

شاد و خرم

نرم و نازک

چست و چابک

از پرنده

از چرنده

از خزنده

بود جنگل گرم و زنده

آسمان آبی چو دريا

يک دو ابر اينجا و آنجا

چون دل من

روز روشن

بوی جنگل تازه و تر

همچو می مستی دهنده

بر درختان می زدی پر

هر کجا زيبا پرنده

برکه ها آرام و آبی

برگ و گل هر جا نمايان

چتر نيلوفر درخشان

آفتابی

سنگ ها از آب جسته

از خزه پوشيده تن را

بس وزغ آنجا نشسته

دمبدم در شور و غوغا

رودخانه

با دوصد زيبا ترانه

زير پاهای درختان

چرخ می زد ... چرخ می زد همچو مستان

چشمه ها چون شيشه های آفتابی

نرم و خوش در جوش و لرزه

توی آنها سنگ ريزه

سرخ و سبز و زرد و آبی

با دوپای کودکانه

می پريدم همچو آهو

می دويدم از سر جو

دور می گشتم زخانه

می پراندم سنگ ريزه

تا دهد بر آب لرزه

بهر چاه و بهر چاله

می شکستم "کرده خاله" (1)

می کشانيدم به پايين

شاخه های بيدمشکی

دست من می گشت رنگين

از تمشک سرخ و وحشی

می شنيدم از پرنده

داستانهای نهانی

از لب باد وزنده

راز های زندگانی

هرچه می ديدم در آنجا

بود دلکش ، بود زيبا

شاد بودم

می سرودم :

" روز ! ای روز دلارا !

داده ات خورشيد رخشان

اين چنين رخسار زيبا

ورنه بودی زشت و بی جان !

" اين درختان

با همه سبزی و خوبی

گو چه می بودند جز پاهای چوبی

گر نبودی مهر رخشان !

" روز ! ای روز دلارا !

گر دلارايی ست ، از خورشيد باشد

ای درخت سبز و زيبا

هرچه زيبايی ست از خورشيد باشد ... "

اندک اندک ، رفته رفته ، ابرها گشتند چيره

آسمان گرديده تيره

بسته شد رخساره خورشيد رخشان

ريخت باران ، ريخت باران

جنگل از باد گريزان

چرخ ها می زد چو دريا

دانه های گرد باران

پهن می گشتند هر جا

برق چون شمشير بران

پاره می کرد ابرها را

تندر ديوانه غران

مشت می زد ابرها را

 روی برکه مرغ آبی

از ميانه ، از کناره

با شتابی

چرخ می زد بی شماره 

گيسوی سيمين مه را

 
شانه می زد دست باران
 

باد ها با فوت خوانا

می نمودندش پريشان

سبزه در زير درختان

رفته رفته گشت دريا

توی اين دريای جوشان

جنگل وارونه پيدا 

بس دلارا بود جنگل

به ! چه زيبا بود جنگل

بس ترانه ، بس فسانه

بس فسانه ، بس ترانه

بس گوارا بود باران

وه! چه زيبا بود باران 

می شنيدم اندر اين گوهرفشانی

رازهای جاودانی ،پند های آسمانی

" بشنو از من کودک من

پيش چشم مرد فردا

زندگانی - خواه تيره ، خواه روشن -

هست زيبا ، هست زيبا ، هست زيبا !

«مجدالدین میر فخرایی»

 

(1) "کرده خاله" در زبان گیلگی به چوبی گفته می شود که با آن سطل آب را از چاه بالا می کشند .

!!!!

زمانه سخت و گره دار شده است

اینجا دیگر کسی

گلی را که از ساقه نچیده باشی

از دستان گشوده ی تو پذیرا نیست

نمی شود بگویی

نمی توانی

دل ت نمی خواهد

بی دغدغه

به کسی بگویی

دوست من!

آن گل سرخ که در باغچه ی خانه ات

روئیده است

نمی دانی از آن باغچه است

از آن توست

یا دست های حریصی که

آن را می چیند؟!

آدم ها تخیل هایشان را گم کرده اند

این جا کسی مال خودش نیست

نمی شود بگویی

نمی توانی

دل ت نمیخواهد بدانی

پرنده ای که در قفس آرام نشسته است

در پنجه های استوار قفس گرفتار است

یا

اسیر دل دادگی خویش است؟!!!!!!!