دستور زبان عشق

دست عشق از دامن دل دور باد!
می‌توان آیا به دل دستور داد؟


می‌توان آیا به دریا حكم كرد
كه دلت را یادی از ساحل مباد؟


موج را آیا توان فرمود: ایست!
باد را فرمود: باید ایستاد؟


آنكه دستور زبان عشق را
بی‌گزاره در نهاد ما نهاد


خوب می‌دانست تیغ تیز را
در كف مستی نمی‌بایست داد


قیصر امین پور

نامی از هزار نام

ای شما!
ای تمام عاشقان ِ هر کجا!
از شما سوال می‌کنم:
نام یک نفر غریبه را
در شمار نامهای‌تان اضافه می‌کنید؟

یک نفر که تا کنون
ردپای خویش را
لحن مبهم صدای خویش را
شاعر سروده‌های خویش را نمی‌شناخت
گرچه بارها و بارها
نام این هزار نام را
از زبان این و آن شنیده بود

یک نفر که تا همین دو روز پیش
منکر نیاز گنگ سنگ بود
گریه‌ی گیاه را نمی‌سرود
آه را نمی‌سرود
شعر شانه‌های بی‌پناه را
حرمت نگاه بی‌گناه را
و سکوت یک سلام
در میان راه را نمی‌سرود
نیمه‌های شب
نبض ماه را نمی‌گرفت
روزهای چهارشنبه ساعت چهار
بارها شماره‌های اشتباه را نمی‌گرفت

ای شما!
ای تمام نام‌های هر کجا!
زیر سایبان دست‌های خویش
جای کوچکی به این غریب بی پناه می‌دهید؟
این دل نجیب را
این لجوج دیر باور عجیب را
در میان خویش
راه می‌دهید؟


قیصر امین پور

بگیر 

 دستم را.

گم خواهیم شد،

درون مزرعۀ شقایق،

"بزرگترین فریب،

برگرده های زمین

که لاف عشق را،

عشوه گرانه تظاهر می کند."

بگیر

دستم را.

تا شقایقی،

دستت را به بهانۀ زمین خوردن،

جای من نگیرد.

پیراهن سرخ شقایق

دهان من نیست!

 

سوزان یگانه

کاش از اول می دونستم


تو کدوم کوهی که خورشید

از تو چشم تو می تابه

چشمه چشمه ابر ایثار

روی سینه ی تو خوابه

تو کدوم خلیج سبزی

که عمیق ، اما زلاله

مثل اینه پاک و روشن

مهربون مثل خیاله

کاش از اول می دونستم

که تو صندوقچه ی قلبت

مرهمی داری برای

زخم این همیشه خسته

کاش از اول می دونستم

که تو دستای نجیبت

کلیدی داری برای

درای همیشه بسته

تو به قصه ها می مونی

ساده اما حیرت آور

شوق تکرار تو دارم

وقتی می رسم به آخر

تو پلی ، پل رسیدن

روی گردابه ی تردید

منو رد می کنی از رود

منو می بری به خورشید

من از اونور شکستن

گنگ و بی رمق گذشتم

تن به رؤیاها سپرده

رفتم ، از شفق گذشتم

رفتم و رفتم و رفتم

سایه مو بردم و بردم

خسته بودم و شکسته

خودم رو به شب سپردم

من رو از شبم جدا کن

نمی خوام تو شب بمیرم

دوست دارم که پیش چشمات

بوسه از خورشید بگیرم

دوست دارم که نوشدارو

واسه این شکسته باشی

تا دم مردن پناه

این غریب خسته باشی


ایرج جنتی عطایی

رسالت

باید

راه را

به شاهراه تبدیل کرد

و مهربانی را

به رسالتی روزمره

تا پناه عابرانی باشد

که در نجابت یک چرا

سرگردانند

باید

در بیکرانگی وجود

لذت تر شدن از شبنمی را یافت

و آن وقت

در زلال نگاهی

عمری به تماشای دوستی نشست


ناهید عباسی

...

تمام ماجرای من

سه واژه شد برای تو...

سه واژه ی جدا ، جدا


من و.....


شب و.....


هوای تو....