284

حکایت بارانی بی امان است

این گونه که من

دوستت می دارم.

 

شوریده وار و پریشان باریدن

بر خزه ها و خیزاب ها

به بی راهه و راه ها تاختن

بی تاب، بی قرار

دریایی جستن

و به سنگچین باغ بسته دری سرنهادن

و تو را به یاد آوردن

چون خونی در دل

که همواره

فراموش می شود.

حکایت بارانی بی قرار است

این گونه که من

دوستت دارم.

 

شمس لنگرودی

283

عشق

شكل هاي بسيار دل انگيزي دارد

مثل گل سرخ

در دست دختري زيبا

مثل ماه

بالاي كلبه اي برفي

اما من

گوش بريده ونسان ونگوگ ام

شكل تلخي از عشق

 

رسول يونان

282

حرف که نمی زنی

نمی دانم این صدای سکوت است

که می آید

یا صدای افتادن پر قویی

بر سطح آب!؟

 

مهدیه لطیفی

281

سنتورها، ویلن ها، عودها

در دل شان ساز می زنند

تا به محض رسیدنت

خود به صدا در آیند.

 

ای بهار

سرمنشاء بی پایانت کجاست

تا نوشان نوشان بیایم

و در منزل ات آرام گیرم.

 

شمس لنگرودی

280

نوروز منی تو

با جان نو خریده به دیدارت می دوم

شکوفه های توام من

به شور میوه شدن

در هوای تو پر می کشم.

 

شمس لنگرودی

279

بی آن که بوی تو را بشنوم

ریشه های سیاهم در تاریکی بیدار می شوند

فریاد می زنند: بهار، بهار-

شاخه های درختم من

به آمدنت معتادم.

 

شمس لنگرودی