62
انکار می کنند مرا اما
رازی بزرگ با من است
راز رها شدن
در بی
نهایتی که نگاه تو نیست
راز سفر در خواب رنگ ها
وحیرت همیشگی سنگ ها
ویران
در آواری از نور
وحل شدن در جاری مذاب عبور
یکروز در ستاره دوری
که بر
مدار دلخواهی می چرخد
و ساکنان نا پیدایش همواره
آوازهای سحر آمیزی می
خوانند
من فصل های گمشده را خواهم یافت
زنجیرهای کهنه تجزیه خواهند شد
تا
من به آفتاب فرمان دهم
یک یک ستارگان را از غربت
قدیم رهایی دهد
انکارشان
فزون تر
من خویش را به هیات سیاره ای عجیب
در خواب دیده ام که نور خالص
است
و می تواند از هر دیواری بگذرد
و صد هزار سال نوری را بی هیچ
لحظه ای
در خویشتن بپیماید
خیل ستارگان را در سنگریزه ای متراکم کند
و خاک را که در
عروج بزرگش بدل به نور
شده است در چشم ها بپاشد
تا دانش عظیم رهایی را در
یابند
باور نمی کنند
من خواب دیده ام
من در همین حصار نفرینی دیدهام
در
رنگ های آنسوی افلاک رازی ست
کان راز را تنها پیران ناگهانی میدانند
بر چار
چوب قهوه ای ماندم
ودل به آبی های دورادور خوش کردم
انگار می دانستم این نی
گل می دهد
یکروز گیرم دیر
آنسانکه از تقدیر و از مرگ دانسته بودم
کز منت
یارای رستن نیست
وگرچه تن دادی به آن تندیس تقدیری
اما دلت را از دلم تاب
گسستن نیست
جشن بزرگ بازگشتت را هر وازه در شعرم
چراغی ست
می آیی و در
رهگذارت پل بستن رنگین کمان
خوشباد
شوق تو در من شوق بلوغی
زرد و زرین
است
در ساقه های نارس گندم
گیرم بلوغی اینچنین مرگ است
مرگی چنان خوش
باد...
حسین منزوی