123

هرگز نخواستم که تو رو با کسی قسمت بکنم
یا از تو حتی با خودم یه لحظه صحبت بکنم
هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم
بگم فقط مال منی به تو جسارت بکنم

انقدر ظریفی که با یک نگاه هرزه میشکنی
اما تو خلوت خودم تنها فقط مال منی

هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم
بگم فقط مال منی به تو جسارت بکنم


ترسم اینه که رو تنت جای نگاهم بمونه
یا روی تیشه چشات غبار آهم بمونه

تو پاک و ساده مثل خواب حتی با بوسه میشکنی
شکل همه آرزوهام تجسم خواب منی

حتی با اینکه هیچکس مثل من عاشق تو نیست
پیش تو آینه چشام حقیره لایق تو نیست
حقیره لایق تو نیست

122

گاهی سکوت بیان گر تمام دردها می شود
چرا فکر کردم

مرا
با سخن گفتن بیش مهرت می شود؟
دیگر هرگز لب از لب م باز نمی شود...

 

فری ناز آرین فر

121

یک دریا مهر
یک آسمان نیاز
و لرزشی در وجودم
چون سد مقابلم

گاهی می خواهم به سویت بدوم...
اما متوقفم
گاهی می خواهم بخندم...
اما حتی تبسمی در چهره ام نیست
گاهی می خواهم فریاد بکشم
داد بزنم
صدایت کنم...
اما سکوت میکنم
گاهی می خواهم در آغوشت بگریم
آرام آرام...
اما حتی دستانت را نیز لمس نمیکنم

و وقتی که خوابی...
آه چه آرامی
و چه آرام میشوم

آنگاه آسوده در آغوشت میخزم،
لبخند میزنم،
با نگاهم برایت سخنها میگویم
و میگویم
و میگویم

اینگونه
بی خوابیم را در تو غرق میکنم
به جای شعر!

 

فری ناز آرین فر

120

امشب از آن شب هاست
که دلهره ای در وجودم
تاب می خورد
و مثل کودکی گستاخ
با شیطنت ش
مرا به وجد می آرد

امشب آن شب یست
که می دانستم می اید
که تو باز به پشت میله ها
بر می گردی
نمی دانستم تا این مرز
شکسته خواهم شد

از امشب باید هر شب
تو را با نگاه کردن به آسمان
حس بکنم
گرچه صدایت در ذهنم
حک شده است
و ز یاد آوری خنده هایت
جانی دوباره میگیرم

امشب اشکهایم سیلاب می شوند
چشمانم تار می شوند
قلمم با کاغذ هم آغوشی میکند
تا صبح
و فردا صبح شعری از عشقشان
به وجود می اید

...
و من
همینجا
پشت کوهها
پشت مرزهای ضد عبور
پلکهای ضد خواب
اشکهای خشک شده در حسرت
انتظار میکشم
آری، پشت نگاهی پر التماس
و آرزوی خستگی ناپذیر عشق
به همراه صدای سکوت تو
منتظر می مانم
منتظر می مانم
منتظر می مانم

 

فری ناز آرین فر

119

درخت را به نام برگ
بهار را به نام گل
ستاره را به نام نور
کوه را به نام سنگ
دل شکفتة مرا به نام عشق
عشق را به نام درد
مرا به نام کوچکم صدا بزن!


عمران صلاحی

118


با درختی که زند سر به فلک
به زبان مِه و ابر
به زبان لجن و سایه و لک
به زبان شب و شک حرف مزن

با درختان برومند جوان
به زبان گل و نور
به زبان سحر و آب روان
به زبان خودشان حرف بزن


عمران صلاحی

117

از یاد برده‌ام

از یاد برده‌ای

از یاد برده است

از یاد برده‌ایم

که از یاد رفته‌ایم!

علی محمد مودب

116

ای هیاهوی هست ی

هست ی بی هیاهوی من قابل ی نیست

بی خیال دل م شو!

یا اگر میل داری که با من بمان ی

طاقت موج های مرا چون نداری

در کنار سکوت من آرام بنشین

ساعت ی ساحل م شو!

علی محمد مودب

115

راستی همراه ی آسان است

سخت آسان است!

تا رسیدن به نخستین دوراه ی ها

راست ی همراه ی آسان است!!!!

علی محمد مودب

114

میان ابرها سیر می‌کنم

هر كدام را به شكلي مي‌بينم

  كه دوست دارم

مي‌گردم و دلخواهم را پيدا مي‌كنم

 

ميان آدم‌ها اما

كاري از دست من ساخته نيست

خودشان شكل عوض مي‌كنند

 

ساره دستاران

113

می‌ترسم از عشق

از عشق می‌ترسم

این شعرهای عاشقانه که می‌نویسم

سوت زدنِ کودک است  در تاریکی

 

شهاب مقربین

112

ساقه‌ی علفی

کنار ساقه‌ی علفی

در علفزاری انبوه

 

در باد خم می‌شویم

به سمت دیگری

و دیگری

به سمت دیگری

و دیگری

به سمت دیگری

و دیگری ...

 

شهاب مقربین

111

در ظلمات مانده بودم

بوی تو پیچید در دلم

روشن شد  همه جا

تو را دیدم

بوی تو رفت  رفت

 

محبوبه‌ی شب‌ام

کاش

در ظلمات مانده بودم

 

شهاب مقربین

110

همه‌ی کلمات

معنای تو را می‌دهند

مثل گل‌ها همه

که بوی تو را پراکنده‌اند

 

سکوت کرده‌ام

که فراموشت کنم

اما مدام

مثل زنبوری سرگردان

رانده از کندویش

دورِ گلم  می‌گردم

 

شهاب مقربین

109

از میان جمله‌ی آدم‌ها

بیرونت کشیدم

تو یک کلمه‌ی شیرین بودی


کلمه‌ی عشق نه

عشق تلخ است


کلمه‌ی دوستی نه

                      شوق نه

دوستی گَس است و  شوق شور


تو مثل کلمه‌ی خیال   مثل کلمه‌ی خواب

شیرین بودی

 

از میان جمله‌ی آدم‌ها

بیرونت آوردم

آوردم

چون کلمه‌ای عزیز

در پرانتزِ آغوشم

 

مثل کلمه‌ی خواب

پریدی و رفتی

میان جمله‌ی آدم‌ها

 

شهاب مقربین

108

دریا عمیق است

تنهایی عمیق‌تر

 

دستت را بده

با هم  دست و پا بزنیم

پیش از آن که  غرق شویم

 

شهاب مقربین

107

ديدم كه بن‌بست ، بسته نيست

وقتي نگاه م را

برگرداندم...

 

شهاب مقربین

106

رفتن

       آمدن

رفتن

       آمدن

رفتن

       آمدن

رفتن

       آمدن

رفتن ...

 

دريا هم نمي‌فهمد

چه مي‌خواهد...

 

شهاب مقربین

105

ماه
رنگ تفسير مس بود.
مثل اندوه تفهيم بالا مي آمد.
سرو
شيهه بارز خاك بود.
كاج نزديك
مثل انبوه فهم
صفحه ساده فصل را سايه ميزد.
كوفي خشك تيغال ها خوانده مي شد.
از زمين هاي تاريك
بوي تشكيل ادراك مي آمد.
دوست
توري هوش را روي اشيا
لمس مي كرد.
جمله جاري جوي را مي شنيد،
با خود انگار مي گفت:
هيچ حرفي به اين روشني نيست.
من كنار زهاب
فكر مي كردم:
امشب
راه معراج اشيا چه صاف است !

 

سهراب سپهری

104

من در اين تاريكي
فكر يك بره روشن هستم
كه بيايد علف خستگي‌ام را بچرد.

من در اين تاريكي
امتداد تر بازوهايم را
زير باراني مي‌بينم
كه دعاهاي نخستين بشر را تر كرد.

من در اين تاريكي
درگشودم به چمن‌هاي قديم،
به طلايي‌هايي، كه به ديوار اساطير تماشا كرديم.

من در اين تاريكي
ريشه‌ها را ديدم
و براي بته نورس مرگ، آب را معني كردم.

 

سهراب سپهری

103

كفش‌هايم كو،
چه كسي بود صدا زد: سهراب؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ.
مادرم در خواب است.
و منوچهر و پروانه، و شايد همه مردم شهر.
شب خرداد به آرامي يك مرثيه از روي سر ثانيه‌ها مي‌گذرد
و نسيمي خنك از حاشيه سبز پتو خواب مرا مي‌روبد.
بوي هجرت مي‌آيد:
بالش من پر آواز پر چلچله‌هاست.

صبح خواهد شد
و به اين كاسه آب
آسمان هجرت خواهد كرد.

بايد امشب بروم.
من كه از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت كردم
حرفي از جنس زمان نشنيدم.
هيچ چشمي، عاشقانه به زمين خيره نبود.
كسي از ديدن يك باغچه مجذوب نشد.
هيچ كسي زاغچه‌يي را سر يك مزرعه جدي نگرفت.
من به اندازه يك ابر دلم مي‌گيرد
وقتي از پنجره مي‌بينم حوري
- دختر بالغ همسايه -
پاي كمياب‌‌ترين نارون روي زمين
فقه مي‌خواند.

چيزهايي هم هست، لحظه‌هايي پر اوج
(مثلا" شاعره‌يي را ديدم
آن‌چنان محو تماشاي فضا بود كه در چشمانش
آسمان تخم گذاشت.
و شبي از شب‌ها
مردي از من پرسيد
تا طلوع انگور، چند ساعت راه است؟)

بايد امشب بروم.

بايد امشب چمداني را
كه به اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد، بردارم
و به سمتي بروم
كه درختان حماسي پيداست،
رو به آن وسعت بي‌واژه كه همواره مرا مي‌خواند.
يك نفر باز صدا زد: سهراب
كفش‌هايم كو؟

 

سهراب سپهری

102

۱

رودخانه می ‌رود، از ياد می ‌برد

صخره‌ای را

كه آبشارش بود

 

۲

اما همه ‌ی راه ‌ها

که با پا پیموده نمی‌شوند

دستت را به من بده

 

۳

روزها می ‌روند و

ما می ‌مانيم

تكيه داده به غروب

 

۴

ديدم كه بن‌بست، بسته نيست

وقتی نگاهم را

برگرداندم

 

۵

آسمان، آبی

بهار، سبز

 چرا مداد من سیاه می ‌نویسد

 

۶

تصویرت را در آب دیدم

تو رفتی

من به دنبال رودخانه راه افتادم

 

شهاب مقربین

101

مراد ازگفتن نامت تسلای خاطربود و بس
ورنه خود دانم که این لاف
عقل است
حرف ِ پیوند ، خیالی باطل است
.

من کجا باشم ، تو کجا؟
!
تو
نباشی در خور رنگِ سیاه!
من همه رنگِ تباهی ــ تو فرشته
!
تو خودت صبح
سپیدی!تو خودت عشق
تو خودت مهر ِ فزونی
!
من گاه با خود می گویم
که
چرا بین من و تو اینهمه فاصله است
اینهمه دوری راه
...
اینهمه سختی
هجر
که جدائیم چرا؟
!

 

ع.م.آزاد

100

من از شوق لبخند تو، لبخند زنان
چه سرودها که نخواندم چه فخرها که به نرگس نفروختم!آه ، افسوس ــ
که آن دل شادان سخت بپژمرد!


من متولد پاییزم فصل ِ دلسردی عشق
فصل ِ افتادن ِ برگ
فصل ِ تولد ِ رنگ!
در همان یک قدمی ها
من یخ زده بودم
دلِ من به گرمای دلت خوش بود و نمی دانست
که دلت سنگ است و خالی از هر عاطفه ای!و تـــو هم، متولد پاییز
تو هم ســرد!تو هم بــاد

 

ع.م.آزاد

99

و در آن شبهای پاییزی
یاد ِ تو گرمای وجودم بود
همچون شعله های عشق،
طبع پر شورم بود.

من طعم ِ شرر انگیز ِ‌ آرزوهای محالم را
با همرهی باد سرد خزان
به استقبال گور خواهم برد
که بپوسند در آنجا
و به دیدارکسی در خموشی بروند.

راستی چه کسی می گفت؟
«
زندگی تر شدن پی در پی در حوضچه اکنون است »
گویا سهراب هم تر شده بود...!

من آخر هر کوچه بن بست
به دنبا ل ِ دری می گردم
دری که مرا ببرد به وسعتِ مرگ
دری رو به آفتاب
دری تا انتهای بودن
شایدم مردن!!

 

ع.م.آزاد

98

من متولد پائیزم فصل دیدن رنگ در بعد نگاه
فصل آرامش دل
فصل غوغای نگاه!فصل خواهش
فصل سایه
فصل باران
بـــاران!


من در رویایی دور از دسترس!تو را بردم به فضایی که فقط من بودم و تو!و نگاه تر شده ات
مرا برد به ما فوق مکان
مرا برد به ماه
مرا برد به ژرفای خیال!
و تو آرام نگاه می کردی
که چرا من آنگونه پریشان
چشم بسته بودم به نگاهت!و دریغا که نمی دانستی
من دلبسته بودم به نگاهت!
در آن چشمان بزرگ
و در آن لبخند ظریف
و در آن حس ــ و در آن وادی عشق
من گم شده بودم
و متنفر از هر پیدا شدنی

ع.م.آزاد


97

دلم از زمین گرفت
دلم از خزان گرفت
دلم از نبودنت گرفت
دل من ــ دل نبود
واژه خواستنی بود محال
جام عشقی بود تهی!
لابه لای این همه خواب
رویای عشق تو هم رفت به خواب
و خودت نآمدی ای عشق
و خودت گپ نزدی ای عشق
و مرا سوزاندی
مرا بردی به خواب
خوابی از جنس ناب!خواب....!
چه کسی مرا بیدار خواهد کرد؟!با کدامین بانگ؟!با کدامین داد!با کدامین فریاد...

ع.م.آزاد

96

من دکلمه ی کهنه ترين آوايم
از تيره ترين ترانه ها می آيم
من مرثیه ی بلند پايان خزان
افتاده ميان دفتر يلدايم
من زمزمه ی سرود سرد سرما
لبريز ز واژه های ناپيدايم
تو فصل شکفتنی و من بی تو فقط
طرحی ز غروب تلخ اين شبهايم
شايد که بيايی و بگيری دستم
گلواژه ي شعر، بشکفد در نايم
آن روز ميان سفره ی رنگی روز
بر سبز ترين ترانه سر می سايم

آیدا حیاتی

95

سبز تر از سبزه ی رويای من
پنجره بگشا به تماشای من
ملتهب زخم نگاه تو‌أم
بسته ترین غنچه ی آه توأم
تا به تمنای تو دل بسته ام
خسته به چشمان تو پیوسته ام
آی که از آب گواراتری
آمده ام تا عطشم را بری
حرف بزن ابر مرا باز کن
دوره ی تابیدنم آغاز کن
آمده ام تا تو شروعم کنی
من که غروبم ،‌تو طلوعم کنی.

آیدا حیاتی

94

سرت را از شانه ام بردار
نفسهای گرم ت
مقاومت را از گونه هایم گرفته
ارزش یقینی که نثارم کردی
تا عمق پیمودم
شیرینی لبخندت را
چون نزدیکی صدای قلبم فهمیدم
می دانی؟
تنها شیشه با سختی الماس آشناست.
دستان بی وزنم
در پذیرفتن گرانبها سوغاتت به افکار رجوع کرد.
معامله می کنم،
عشق را،
یقین را.
تنها، خریدار احترام مطلقت.
قدرت پرداخت اجر دیگر کالایت را ناتوان هستم.
نه قدر ناشناس، که محیط کوچک شبم
حجم پذیرفتنت را ندارد.
جیب احساسم خالیست
پس نسپار،‌حتی لبخندت را به طاقچه خالی درونم.

آیدا حیاتی