99
و در آن شبهای
پاییزی
یاد ِ تو گرمای وجودم بود
همچون شعله های
عشق،
طبع پر شورم بود.
من طعم ِ شرر انگیز ِ آرزوهای محالم
را
با
همرهی باد سرد
خزان
به استقبال گور خواهم برد
که بپوسند در آنجا
و به دیدارکسی در
خموشی بروند.
راستی چه کسی می گفت؟
« زندگی تر شدن
پی در پی در حوضچه اکنون است »
گویا سهراب هم تر شده بود...!
من آخر هر کوچه بن
بست
به دنبا ل ِ دری می گردم
دری که مرا ببرد
به وسعتِ مرگ
دری رو به آفتاب
دری تا انتهای
بودن
شایدم مردن!!
ع.م.آزاد
+ نوشته شده در ۱۳۸۹/۰۷/۰۵ ساعت 22:6 توسط فاطمه