سرت را از شانه ام بردار
نفسهای گرم ت
مقاومت را از گونه هایم گرفته
ارزش یقینی که نثارم کردی
تا عمق پیمودم
شیرینی لبخندت را
چون نزدیکی صدای قلبم فهمیدم
می دانی؟
تنها شیشه با سختی الماس آشناست.
دستان بی وزنم
در پذیرفتن گرانبها سوغاتت به افکار رجوع کرد.
معامله می کنم،
عشق را،
یقین را.
تنها، خریدار احترام مطلقت.
قدرت پرداخت اجر دیگر کالایت را ناتوان هستم.
نه قدر ناشناس، که محیط کوچک شبم
حجم پذیرفتنت را ندارد.
جیب احساسم خالیست
پس نسپار،‌حتی لبخندت را به طاقچه خالی درونم.

آیدا حیاتی