92

ديرگاهی است كه در اين تنهايی
رنگ خاموشی در طرح لب است
بانگی از دور مرا می‌خواند
ليك پاهايم در قير شب است
رخنه‌ای نيست در اين تاريكی
در و ديوار به هم پيوسته
سايه‌ای لغزد اگر روی زمين
نقش وهمی است ز بندی رسته
نفس آدم‌ها
سر بسر افسرده است
روزگاری است در اين گوشه پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است
دست جادويی شب
در به روی من و غم می‌بندد
می‌كنم هر چه تلاش،
او به من می خندد .
نقش‌هايی كه كشيدم در روز،
شب ز راه آمد و با دود اندود .
طرح‌هايی كه فكندم در شب،
روز پيدا شد و با پنبه زدود .
ديرگاهی است كه چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است .
جنبشی نيست در اين خاموشی
دست‌ها پاها در قير شب است .

سهراب سپهری

91

فرسود پاي خود را چشمم به راه دور
تا حرف من پذيرد آخر كه :زندگي
رنگ خيال بر رخ تصوير خواب بود.

دل را به رنج هجر سپردم، ولي چه سود،
پايان شام شكوه ام.
صبح عتاب بود.

چشمم نخورد آب از اين عمر پر شكست:
اين خانه را تمامي پي روي آب بود.

پايم خليده خار بيابان .
جز با گلوي خشك نكوبيده ام به راه.
ليكن كسي ، ز راه مددكاري،
دستم اگر گرفت، فريب سراب بود.

خوب زمانه رنگ دوامي به خود نديد:
كندي نهفته داشت شب رنج من به دل،
اما به كار روز نشاطم شتاب بود.

آبادي ام ملول شد از صحبت زوال .
بانگ سرور در دلم افسرد، كز نخست
تصوير جغد زيب تن اين خراب بود.

سهراب سپهری

90

ز هجوم نغمه اي بشكافت گور مغز من امشب:
مرده اي را جان به رگ ها ريخت،
پا شد از جا در ميان سايه و روشن،
بانگ زد بر من :مرا پنداشتي مرده
و به خاك روزهاي رفته بسپرده؟
ليك پندار تو بيهوده است:
پيكر من مرگ را از خويش مي راند.
سرگذشت من به زهر لحظه هاي تلخ آلوده است.
من به هر فرصت كه يابم بر تو مي تازم.
شادي ات را با عذاب آلوده مي سازم.
با خيالت مي دهم پيوند تصويري
كه قرارت را كند در رنگ خود نابود.
درد را با لذت آميزد،
در تپش هايت فرو ريزد.
نقش هاي رفته را باز آورد با خود غبار آلود.

مرده لب بربسته بود.
چشم مي لغزيد بر يك طرح شوم.
مي تراويد از تن من درد.
نغمه مي آورد بر مغزم هجوم.

سهراب سپهری

89

حرف ها دارم
با تو اي مرغي كه مي خواني نهان از چشم
و زمان را با صدايت مي گشايي !
چه ترا دردي است
كز نهان خلوت خود مي زني آوا
و نشاط زندگي را از كف من مي ربايي؟

در كجا هستي نهان اي مرغ !
زير تور سبزه هاي تر
يا درون شاخه هاي شوق ؟
مي پري از روي چشم سبز يك مرداب
يا كه مي شويي كنار چشمه ادارك بال و پر ؟
هر كجا هستي ، بگو با من .
روي جاده نقش پايي نيست از دشمن.
آفتابي شو!
رعد ديگر پا نمي كوبد به بام ابر.
مار برق از لانه اش بيرون نمي آيد.
و نمي غلتد دگر زنجير طوفان بر تن صحرا.
روز خاموش است، آرام است.
از چه ديگر مي كني پروا؟

سهراب سپهری

88

تنهائيت را به دوش من بگذار

به تو گفته بودم

كه باد برگ هايت را خواهد برد

و برهنه مي ماني

و فصل سرد به درازا خواهد كشيد

گفته بودم

كه تبرها همدستان آتشند

و روح بيابان در جنگل حلول خواهد كرد

و درختان بيدار را،

       سرما خواهد زد

تو،

چند سال.

روزها را بر ديوار شمردي؟

و چند سال،

اوراق فرسوده را.

در جستجوي گمشده ات كاويدي؟

در آن سال ها

گياهان گوشتخوار

ريشه در اعماق فرو بردند

و فسيل هاي باستاني را نوشيدند

و تناور شدند

و دست هايشان از دريا ها گذشت

و تو،

به كاشي ها و كبوترها آويختي

كه سپيده اي در راهست

تا،

كتاب هايت را به گندم فروختي

و سقفي،

كه يك سال بر سرت باشد

حالا،

هزار زخم داري

كه در سكوت پوشانده اي

و واژه ها،

در تو به يائسگي رسيده اند

برايت چه مي توانم كرد؟

تنهائي ت را به دوش من بگذار...

احمد حیدر بیگی

87

در خاطرات من

نام تو خاطره نیست

بایستگی دائم حضوری

تکرار بی اراده هستی

بی خستگی

بی عبور

همین...

طیبه تیموری نیا

86

لبخند عکسها افسرده می شوند

در خاطره ای که شادیمان نمی بخشد

.

.

از اندوه به شادمانی

شاهراهی بود

که در میانبر عشق گمش کردیم

طیبه تیموری نیا

85

محتاج پنجره نیستم که چشمهای تو پنجره تماشاست

مرا که نگاه می کنی

مرا که نگاه می داری

دلم به تمام منظره ها خوش می شود

با تو بهار و تابستان

با تو پائیز و زمستان

با تو در دنیا. . .

محتاج هوا نیستم

که نفسهایت هوای من است

با تو زیستنی اینچنین

با من

که محتاج نیستم

 

طیبه تیموری نیا

84

صدای گام های گریه می آید
دوباره آمدی
کنار پنجره ، شعری نوشتی و رفتی
این بار صدای قدم های تو را
از پس پرده گاه گناه وگریه شنیدم
حالا به اولین ستاره که رسیدی بپرس
کدام شاعر غزلپوش
شبانه ، عشق را
در برگ های ولنگار دفتری کهنه می نوشت
اما
تو که نشانی شاهراه ستاره را نمی دانی
همیشه
از سیب و ستاره و روشنی قصرهای کاغذی که می نوشتم
می گفتی
هزار پروانه هم که بر برگهای دفترت بچسبانی
پینه ی پیر و یاس علیل باغچه ی ما گل نمی دهد
هیچ وقت بهار طلایی روز و رویا را
باور نکردی ! گل من
هیچ وقت خدا

یغما گلرویی

83

صورت‌ِ عکس‌ِ تو آلبوم‌ خیسه‌ ،
دوباره‌ خاطره‌ت‌ُ بوسیدم‌ ! 

این‌ سوال‌ِ بی‌ جواب‌ُ از خودم‌ ، 

تا حالا هزار دفه‌ پرسیدم‌ :

با کدوم‌ ترانه‌ باز جون‌ می‌گیره‌ ، 

نبض‌ِ اون‌ حنجره‌ی‌ فیروزه‌ ؟  

می‌دونم‌ بدون‌ِ تو فردای‌ من‌ ، رنگ‌ِ خاکستری‌ِ دیروزه‌ !

تن‌ْتشنه‌ مثل‌ِ خورشید !

بی‌سرزمین‌تَر از باد ! 

کولی‌تَر از ترانه‌ ! 

بی‌پَرده‌ مثل‌ِ فریاد ! 

تنهاتر از سکوتم‌ !

 روشن‌تر از ستاره‌ ! 

عاشق‌تر از همیشه ، با من بخون‌ دوباره‌ ! 


پلکای‌ پنجره‌ رُ وا می‌کنم‌ ، 

تو کوچه‌ زمزمه‌ی‌ مهتابه‌ !  

همه‌ی‌ پنجره‌ها خاموشن‌ ،  

انگار این‌ کوچه‌ی‌ خلوت‌ خوابه‌ ! 

بی‌صدا اسمت‌ُ فریاد می‌زنم‌ !  

هق‌هقم‌ حنجره‌م‌ُ می‌بنده‌ !  

دوباره‌ دستای‌ نامریی‌ِ شب‌ ، پِلکای‌ پنجره‌م‌ُ می‌بنده‌ ! 

تن‌ْتشنه‌ مثل‌ِ خورشید !

بی‌سرزمین‌تَر از باد ! 

کولی‌تَر از ترانه‌ ! 

بی‌پَرده‌ مثل‌ِ فریاد ! 

تنهاتر از سکوتم‌ !

 روشن‌تر از ستاره‌ ! 

عاشق‌تر از همیشه ، با من بخون‌ دوباره‌ !

یغما گلرویی

82

عسلبانو ! هنوزم‌ پیش‌ِ مایی‌ ، اگر چه‌ دست‌ِ تو تو دست‌ِ من‌ نیست‌ ! هنوزم‌ با تواَم‌ تا آخرین‌ شعر ، نگو وقتی‌ واسه‌ عاشق‌ شُدن‌ نیست‌ ! تو رفتی‌ بی‌من‌ امّا من‌ دوباره‌ ، دارم‌ از تو برای‌ تو می‌خونم‌ ! سکوت‌ِ لحظه‌های‌ تلخ‌ُ بشکن‌ ، نذار این‌جا تک‌ُ تنها بمونم‌ !

عسلبانو ! عسل‌گیسو ! عسل‌چشم‌ ! من‌ُ یادِ خودم‌ بنداز دوباره‌ ! بذار از ابرِ سنگین‌ِ نگاهم‌ ، بازم‌ بارون‌ِ دلتنگی‌ بباره‌ !

برای‌ پُل‌ زدن‌ تا کهکشون‌ها ، تو رُ کم‌ دارم‌ اِی‌ نبض‌ِ تَپَنده‌ ! تو از اون‌ کوچه‌ رفتی‌ امّا بازم‌ ، دل‌ِ آواره‌مون‌ پیش‌ِ تو بَنده‌ ! حالا هرجا که‌ هستی‌ باورم‌ کن‌ ! بدون‌ با یادِ تو تنهاترینم‌ ! هنوزم‌ زیرِ رگبارِ ترانه‌ ، کنارِ خاطرات‌ِ تو می‌شینم‌ ! بدون‌ با رفتنت‌ دنیا سیاه‌ شُد ! جای‌ خالی‌ت‌ تو قلبم‌ موندگاره‌ ! شب‌ِ پُرگریه‌ی‌ تنهایی‌ِ من‌ ، بدون‌ِ تو دیگه‌ فردا نداره‌ !

عسلبانو ! عسل‌گیسو ! عسل‌چشم‌ ! من‌ُ یادِ خودم‌ بنداز دوباره‌ ! بذار از ابرِ سنگین‌ِ نگاهم‌ ، بازم‌ بارون‌ِ دلتنگی‌ بباره‌ !

یغما گلرویی

81

یه‌ گُل‌ُ هزارتا گُلدون‌ ! یه‌ غزل‌ صدتا غزلخون‌ ! توی‌ سرسرای‌ آواز ، این‌ همه‌ حنجره‌ مهمون‌ ! بیا از آینه‌ رَد شیم‌ ، بیا پروازُ بَلَد شیم‌ ! بیا بارون‌ُ بفهمیم‌ ! حریف‌ِ این‌ شب‌ِ بَد شیم‌ ! بیا تا آخرِ فریاد ! بیا تا طلوع‌ِ شن‌ْباد !  بیا تا یه‌ ریتم‌ِ تازه‌ ! بیا تا ترانه‌ی‌ شاد ! 

بیا تا تکرارِ جنون‌ ! بیا تا یخ‌ بستن‌ِ خون‌ ! بیا تا بُن‌بست‌ِ نفس‌ ! بیا تا سقف‌ِ بی‌ستون‌ !  بیا ! بیا ! تا وابشن‌ پلکای‌ مات‌ِ پنجره‌ ! می‌خوام‌ تو رُ داد بزنم‌ ، تا سرطان‌ِ حنجره‌ !

بیا تا دوباره‌ دیدن‌ ! تا سَرِ قله‌ دویدن‌ ! نوبت‌ِ خوندن‌ِ نورِ ، دیگه‌ بسه‌ این‌ شنیدن‌ ! بیا تا رقص‌ِ دوباره‌ ! بیا تا مرزِ ستاره‌ ! بیا تا چشمه‌ی‌ خورشید ! بیا تا گلیم‌ِ پاره‌ !  بیا تا ضیافت‌ِ من‌ ! بیا تا اوج‌ِ شکفتن‌ ! وعده‌ی‌ آخرِ بوسه‌ ، اونورِ حصارِ پیرهن‌ ! 

بیا تا تکرارِ جنون‌ ! بیا تا یخ‌ بستن‌ِ خون‌ ! بیا تا بُن‌بست‌ِ نفس‌ ! بیا تا سقف‌ِ بی‌ستون‌ !  بیا ! بیا ! تا وابشن‌ پلکای‌ مات‌ِ پنجره‌ ! می‌خوام‌ تو رُ داد بزنم‌ ، تا سرطان‌ِ حنجره‌ !

یغما گلرویی

80

یه‌ عطش‌ مونده‌ به‌ دریا ! یه‌ قدم‌ مونده‌ به‌ رؤیا ! یه‌ نفس‌ مونده‌ به‌ آواز ! یه‌ غزل‌ مونده‌ به‌ پرواز ! یه‌ ترانه‌ مونده‌ تا یار ! یه‌ طپش‌ مونده‌ به‌ دیدار ! یه‌ ستاره‌ مونده‌ تا روز ! یه‌ سفر مونده‌ به‌ دیروز !

بگو تا حضور دستات‌ ،
چن‌تا لبریختگی‌ مونده‌ ؟ چن‌تا بغض‌ِ تلخ‌ نشکن‌ ؟ چن‌تا آوازِ نخونده‌ ؟

با تو ، تا تو می‌رسم‌ من‌ ! تا دوباره‌ از تو گفتن‌ ! می‌گذرم‌ از این‌ گذرگاه‌ ! واسه‌ پیدا کردن‌ِ ماه‌ ! واسه‌ کشف‌ِ آخرین‌ زخم‌ ! تا پُل‌ِ معلق‌ِ اَخم‌ ! سر می‌رم‌ تا لب‌ِ بارون‌ ! تا شب‌ِ خیس‌ِ خیابون‌ !

بگو تا حضور بوسه‌ ،
چن‌تا لبریختگی‌ مونده‌ ؟ چن‌تا بغض‌ِ تلخ‌ نشکن‌ ؟ چن‌تا آوازِ نخونده‌ ؟

یغما گلرویی

79

 دیشب باران قرار با پنجره داشت

روبوسی آبدار با پنجره داشت

یکریز به گوش پنجره پچ پچ کرد

چک چک چک چک 

چکار با پنجره داشت ؟!!!


قیصر امین پور

78

بر سفره‌ام

ويرانه‌هاي دل را به باد مي‌سپارم‌

هنوز نگاه مي‌كنم‌

مرثيه‌اي را براي غروب آماده مي‌كنم‌

كه در ابتداي غروب‌

با صداي رسا بخوانم‌

اكنون بهار نيست‌

انهدام دست‌ها 

روزهاي

غبارآلود و فراموش شده در تقويم‌

در كنار

اين سفره‌

ما صاحبان اشك بوديم‌

زورق‌هاي ما شفاف و با اندوه‌

در اشك‌هاي ما غرق مي‌شوند

چه كسي مي‌داند

آن طرف خيابان‌

مهمانخانه‌اي بود

كه در وحشت مدام‌

منهدم شد

غرق شد

پس سكوت مشترك بود

عطر

گياهان‌

گلهاي رازقي‌

مشترك بود

برخيزيم‌

آسمان را به نام خويش‌

صدا كنيم‌

كوچه‌ها را از بيخ و بن‌

منكر بودن‌

به خيابان را دويدن‌

اما

اشتياق دوباره كوچه‌ها را ديدن‌

هرگز

فراموشم نيست‌

كه مدام كشتزار  كشتزار

جهان در صبح شب يلدا

در چهره‌ها گم بود

زمين بر ما چيره بود

اشك و خوشه‌هاي خاموش انگور

تسلي نبود

به دريا نگاه مي‌كرديم‌

آغاز و عمر جهان را مي‌پرسيديم‌

عمر در دستان زنان سالخورده‌

بافته مي‌شد.


احمدرضا احمدی

77

سخت است آدم‌برفي
سخت است
روشنايي روز را دوست داري
دل‌دل مي‌کني نکند بيايد...

شمس لنگرودی

76

اگر چه نزد شما تشنه ی سخن بودم
كسی كه حرف دلش را نگفت من بودم
دلم برای خودم تنگ می شود آری
همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم
نشد جواب بگیرم سلام هایم را
 هر آنچه شیفته تر از پی شدن بودم
 چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را ؟
اشاره ای كنم انگار كوهكن بودم


محمد علی بهمنی

75

دیری‌است از خود، از خدا، از خلق دورم

با این‌همه در عین بی‌تابی صبورم

پیچیده در شاخ درختان، چون گوزنی

سرشاخه‌های پیچ‌درپیچ غرورم

هر سوی سرگردان و حیران در هوایت

نیلوفرانه پیچكی بی‌تاب نورم

بادا بیفتد سایه‌ی برگی به پایت

باری، به روزی روزگاری از عبورم

از روی یكرنگی شب و روزم یكی شد

همرنگ بختم تیره رختِ سوگ و سورم

خط می‌خورد در دفتر ایام، نامم

فرقی ندارد بی‌تو غیبت یا حضورم

در حسرت پرواز با مرغابیانم

چون سنگ‌پشتی پیر در لاكم صبورم

آخر دلم با سربلندی می‌گذارد

سنگ تمام عشق را بر خاك گورم

قیصر امین پور

74

اكسير زندگي است شعر
 تابندگي است شعر
 با شعر مي توان
 از غم گسست و رست
 به اندوه دل نبست
با شعر مي توان
 عشقي دوگانه داشت
در دل اميد
كاشت
در سر نواي هزاران ترانه داشت
 با شعر مي توان
سرسبز بود
 آواز كرد
 ز بيهودگي گذشت
 پرواز كرد
 با شعر مي توان
 در فصل سرد بود
 سرشار درد بود
 اما بهار را
 گرمي خورشيد را شناخت
دل را قوي نمود
 به افسردگي
نباخت
با شعر مي توان
 معشوق را نديد
 از ياد او برفت
از عشق او بريد
 با شعر مي توان
 عمر دوباره كرد
 پژمردگي گذاشت
در فصل برف و سوز
شب را
غرق ستاره كرد
 با شعر مي توان
 خوشبخت بود و شاد
 از هر چه نفرت است
 دل
را تهي نمود
 آن را به عشق داد

 

پیمان آزاد

73

نگاهت پرنده معصومي است
 در جستجوي دانه
 و قلبت در آرزوي آشيانه اي پر مي كشد
 افق پرده ايست دود آگند
 و جهان ظلمتي است
 كه تو را در
حسرت فرداها مي گذارد
 نمي گويم از رفتن بازمان
 نمي خواهم سكوني را به تو بياموزم
كه خود از ياد برده ام
زندگي آموختني نيست
 زندگي تصوير پرنده ايست
 كه در هواي مه آلود پرواز مي كند
 و در آرزوي نوشيدن جرعه ايست
كه طبيعت
 پس از قرنها از او
دريغ كرده است...

 

پیمان آزاد

72

راست میگفتی تو،
دستمان فاصله داشت
و مردد بودیم،
من نمی فهمیدم.راست میگفتی تو،
شب ما خسته و بیحوصله بود،
خانه مان،
کوچه مان،
من نمی فهمیدم.من ندیدم،
لب تو خنده نداشت
و فقط،
طرح لبخند بر آن پیدا بود.من ندیدم،
صبح آن روز دلت،
مرغ پرکنده و بی تاب،
پی راه فرار،
از من و از ما بود.دیدم ام،
دل من نخواست باور بکند،
که سفر رفتن تو،
آخر قصۀ عشق ما بود.راست میگفتی تو،
من ندیدم،
من نمی فهمیدم.

 

سوزان یگانه

71

خسته ام میفهمید؟!خسته از آمدن و رفتن و آوار شدن.خسته از منحنی بودن و عشق.خسته از حس غریبانۀ این تنهایی.بخدا خسته ام از اینهمه تکرار سکوت.بخدا خسته ام از اینهمه لبخند دروغ.بخدا خسته ام از حادثۀ صاعقه بودن در باد.همۀ عمر دروغ، گفته ام من به همه.گفته ام:عاشق پروانه شدم!واله و مست شدم از ضربان دل گل!شمع را میفهمم!کذب محض است،
دروغ است،
دروغ!!من چه میدانم از،
حس پروانه شدن؟!من چه میدانم گل،
عشق را میفهمد؟
یا فقط دلبریش را بلد است؟!من چه میدانم شمع،
واپسین لحظۀ مرگ،
حسرت زندگیش پروانه است؟
یا هراسان شده از فاجعۀ نیست شدن؟!به خدا من همه را لاف زدم!!بخدا من همۀ عمر به عشاق حسادت کردم!!باختم من همۀ عمر دلم را،
به سراب !!باختم من همۀ عمر دلم را،
به شب مبهم و کابوس پریدن از بام!!باختم من همۀ عمر دلم را،
به حراس تر یک بوسه به لبهای خزان!!بخدا لاف زدم،
من نمیدانم عشق،
رنگ سرخ است؟!آبیست؟!یا که مهتاب هر شب، واقعاً مهتابیست؟!عشق را در طرف کودکیم، خواب دیدم یکبار!خواستم صادق و عاشق باشم!خواستم مست شقایق باشم!خواستم غرق شوم،
در شط مهر و وفا
اما حیف،
حس من کوچک بود.یا که شاید مغلوب،
پیش زیبایی ها!!بخدا خسته شدم،
میشود قلب مرا عفو کنید؟
و رهایم بکنید،
تا تراویدن از پنجره را درک کنم!؟
تا دلم باز شود؟!خسته ام درک کنید.میروم زندگیم را بکنم،
میروم مثل شما،
پی احساس غریبم تا باز،
شاید عاشق بشوم!!

 

سوزان یگانه

70

چه دل نگرانی ، گاه ،
وقتی که با منی
و من پیروز تر و سر افراز تر از دیگر مردان !

زیرا نمی دانی
که در من است
پیروزی هزاران چهره ای که نمی توانی ببینی
هزاران پا و قلبی که با من راه سپرده اند ،
نمی دانی که این ، من نیستم ،
(( من )) ی وجود ندارد .
من تنها نقشی ام از آنان که با من می روند ؛
که من قوی ترم
زیرا در خود
نه زندگی کوچک خود
بل تمامی ان زندگی ها را دارم ،
و همچنان پیش می روم
زیرا هزاران چشم دارم ،
با سنگینی صخره ای فرود می آیم
زیرا هزاران دست دارم ،
و صدای من در ساحل تمامی سرزمین هاست
زیرا صدای آن هایی را دارم
که نتوانستند سخن بگویند ،
نتوانستند آواز بخوانند ،
وامروز با دهانی نغمه سر می دهند
که تو را می بوسد .


پابلو نرودا

69

ظهر بود.
ابتداي خدا بود.
ريگ زار عفيف
گوش مي كرد،
حرف هاي اساطيري آب را مي شنيد.
آب مثل نگاهي به ابعاد ادراك.
لكلك
مثل يك اتفاق سفيد
بر لب بركه بود.
حجم مرغوب خود را
در تماشاي تجريد مي شست.
چشم
وارد فرصت آب مي شد.
طعم پاك اشارات
روي ذوق نمك زار از ياد مي رفت.

باغ سبز تقرب
تا كجاي كوير
صورت ناب يك خواب شيرين؟

اي شبيه
مكث زيبا
در حريم علف هاي قربت !
در چه سمت تماشا
هيچ خوشرنگ
سايه خواهد زد؟
كي انسان
مثل آواز ايثار
در كلام فضا كشف خواهد شد؟

اي شروع لطيف!
جاي الفاظ مجذوب ، خالي !


سهراب سپهری

68

روزي كه
دانش لب آب زندگي مي كرد،
انسان
در تنبلي لطيف يك مرتع
با فلسفه هاي لاجوردي خوش بود.
در سمت پرنده فكر مي كرد.
با نبض درخت ، نبض او مي زد.
مغلوب شرايط شقايق بود.
مفهوم درشت شط
در قعر كلام او تلاطم داشت.
انسان
در متن عناصر
مي خوابيد.
نزديك طلوع ترس، بيدار
مي شد.

اما گاهي
آواز غريب رشد
در مفصل ترد لذت
مي پيچيد.
زانوي عروج
خاكي مي شد.
آن وقت
انگشت تكامل
در هندسه دقيق اندوه
تنها مي ماند.


سهراب سپهری

67


ادامه نوشته