88
تنهائيت را به دوش من بگذار
به تو گفته بودم
كه باد برگ هايت را خواهد برد
و برهنه مي ماني
و فصل سرد به درازا خواهد كشيد
گفته بودم
كه تبرها همدستان آتشند
و روح بيابان در جنگل حلول خواهد كرد
و درختان بيدار را،
سرما خواهد زد
تو،
چند سال.
روزها را بر ديوار شمردي؟
و چند سال،
اوراق فرسوده را.
در جستجوي گمشده ات كاويدي؟
در آن سال ها
گياهان گوشتخوار
ريشه در اعماق فرو بردند
و فسيل هاي باستاني را نوشيدند
و تناور شدند
و دست هايشان از دريا ها گذشت
و تو،
به كاشي ها و كبوترها آويختي
كه سپيده اي در راهست
تا،
كتاب هايت را به گندم فروختي
و سقفي،
كه يك سال بر سرت باشد
حالا،
هزار زخم داري
كه در سكوت پوشانده اي
و واژه ها،
در تو به يائسگي رسيده اند
برايت چه مي توانم كرد؟
تنهائي ت را به دوش من بگذار...
احمد حیدر بیگی
+ نوشته شده در ۱۳۸۹/۰۶/۳۱ ساعت 10:53 توسط فاطمه