تنهائيت را به دوش من بگذار

به تو گفته بودم

كه باد برگ هايت را خواهد برد

و برهنه مي ماني

و فصل سرد به درازا خواهد كشيد

گفته بودم

كه تبرها همدستان آتشند

و روح بيابان در جنگل حلول خواهد كرد

و درختان بيدار را،

       سرما خواهد زد

تو،

چند سال.

روزها را بر ديوار شمردي؟

و چند سال،

اوراق فرسوده را.

در جستجوي گمشده ات كاويدي؟

در آن سال ها

گياهان گوشتخوار

ريشه در اعماق فرو بردند

و فسيل هاي باستاني را نوشيدند

و تناور شدند

و دست هايشان از دريا ها گذشت

و تو،

به كاشي ها و كبوترها آويختي

كه سپيده اي در راهست

تا،

كتاب هايت را به گندم فروختي

و سقفي،

كه يك سال بر سرت باشد

حالا،

هزار زخم داري

كه در سكوت پوشانده اي

و واژه ها،

در تو به يائسگي رسيده اند

برايت چه مي توانم كرد؟

تنهائي ت را به دوش من بگذار...

احمد حیدر بیگی