72
راست میگفتی
تو،
دستمان فاصله داشت
و مردد بودیم،
من
نمی فهمیدم.راست میگفتی تو،
شب ما خسته و
بیحوصله بود،
خانه مان،
کوچه مان،
من نمی فهمیدم.من ندیدم،
لب تو خنده نداشت
و
فقط،
طرح لبخند بر آن پیدا
بود.من
ندیدم،
صبح آن روز دلت،
مرغ پرکنده و بی تاب،
پی راه
فرار،
از من و از ما بود.دیدم
ام،
دل من نخواست باور بکند،
که سفر رفتن تو،
آخر قصۀ عشق ما بود.راست میگفتی تو،
من ندیدم،
من
نمی فهمیدم.
سوزان یگانه
+ نوشته شده در ۱۳۸۹/۰۶/۱۱ ساعت 10:6 توسط فاطمه