78
بر سفرهام
ويرانههاي دل را به باد ميسپارم
هنوز نگاه ميكنم
مرثيهاي را براي غروب آماده ميكنم
كه در ابتداي غروب
با صداي رسا بخوانم
اكنون بهار نيست
انهدام دستها
روزهاي
غبارآلود و فراموش شده در تقويم
در كنار
اين سفره
ما صاحبان اشك بوديم
زورقهاي ما شفاف و با اندوه
در اشكهاي ما غرق ميشوند
چه كسي ميداند
آن طرف خيابان
مهمانخانهاي بود
كه در وحشت مدام
منهدم شد
غرق شد
پس سكوت مشترك بود
عطر
گياهان
گلهاي رازقي
مشترك بود
برخيزيم
آسمان را به نام خويش
صدا كنيم
كوچهها را از بيخ و بن
منكر بودن
به خيابان را دويدن
اما
اشتياق دوباره كوچهها را ديدن
هرگز
فراموشم نيست
كه مدام كشتزار كشتزار
جهان در صبح شب يلدا
در چهرهها گم بود
زمين بر ما چيره بود
اشك و خوشههاي خاموش انگور
تسلي نبود
به دريا نگاه ميكرديم
آغاز و عمر جهان را ميپرسيديم
عمر در دستان زنان سالخورده
بافته ميشد.
ويرانههاي دل را به باد ميسپارم
هنوز نگاه ميكنم
مرثيهاي را براي غروب آماده ميكنم
كه در ابتداي غروب
با صداي رسا بخوانم
اكنون بهار نيست
انهدام دستها
روزهاي
غبارآلود و فراموش شده در تقويم
در كنار
اين سفره
ما صاحبان اشك بوديم
زورقهاي ما شفاف و با اندوه
در اشكهاي ما غرق ميشوند
چه كسي ميداند
آن طرف خيابان
مهمانخانهاي بود
كه در وحشت مدام
منهدم شد
غرق شد
پس سكوت مشترك بود
عطر
گياهان
گلهاي رازقي
مشترك بود
برخيزيم
آسمان را به نام خويش
صدا كنيم
كوچهها را از بيخ و بن
منكر بودن
به خيابان را دويدن
اما
اشتياق دوباره كوچهها را ديدن
هرگز
فراموشم نيست
كه مدام كشتزار كشتزار
جهان در صبح شب يلدا
در چهرهها گم بود
زمين بر ما چيره بود
اشك و خوشههاي خاموش انگور
تسلي نبود
به دريا نگاه ميكرديم
آغاز و عمر جهان را ميپرسيديم
عمر در دستان زنان سالخورده
بافته ميشد.
احمدرضا احمدی
+ نوشته شده در ۱۳۸۹/۰۶/۲۱ ساعت 21:5 توسط فاطمه