28
اقرار به زیبایی چشمان
ت
به دل تنگ ی دور بودن دستان
ت
به لحظه هایی که حسرت بودن ت را می
خورند
به تاختن ثانیه های بی
رحم
که تو را از من می
گیرند
اقرار به اینه
که
تو تمام هستی منی ...
اگرین
اقرار به زیبایی چشمان
ت
به دل تنگ ی دور بودن دستان
ت
به لحظه هایی که حسرت بودن ت را می
خورند
به تاختن ثانیه های بی
رحم
که تو را از من می
گیرند
اقرار به اینه
که
تو تمام هستی منی ...
اگرین
زندگی در گذر است
من هم از خاطر تو،
با همه ی خاطره ها خواهم رفت
!
زندگی در گذر است
روزکی می آید
رفته ام از یادت
داده ای بر بادم
خس و خاک است قوتم
کوزه ام عطشان است
کلبه ام هم خاموش !
تن
عریانم را
جامه ای پوشانده
جامه ای بس روشن !
هم نشینم سنگی
است
هم صدایم، شاپرک سوزی ست، خاموش
ناله اش از باد است
مادرش هم آتش !
هر به چند گاهی
می کند من را نوازش
با سر انگشتان مستش
تک تکیده
تاکی
در کنار خانه !
زندگی در گذر است
می رسد آن روز
تو هم از بام
بلندم گذری خواهی کرد
می کنم من فریاد
ور به زیر آن بام
چون طنین یک
دست
چون فغان یک گنگ
یا خروش مرداب !
ولیکن ... آه
نفس یاری
ندارد
مرگ همراهی نمی فهمد
ناله ام خاموش است !
می چکد آرام بر این
تن
می فشارد خاک را بر سینه ی من
نم نم باران این ابر بهاری .
زندگی
در گذر است
من هم از یاد تو خواهم رفت
تو هم از یاد عزیزی دگرت ،
او هم از
یاد دگر هم !
زندگی در گذر است
تنها جای پاهایی ماندنی است
که در آغوش
پست خاک
به امتداد آسمان می رسند
آری ...
زندگی در گذر است
باورش
باید کرد ... !
ایلیا
حراجِ پنجره در سرزمینِ بیدیوار
،
سکوتِ حنجره در انزوای این تکرار
،
قدم قدم تو بیا اِی ترانهی
بیدار ! مرا
بِبَر به تماشای آخرین دیدار !
ببین که بیتو گرفته صدای روشنِ ساز ! مرا بِبَر به طلوعی دوباره در آواز ! مرا بِبَر به نگاهت ، به نقطهی آغاز ! مرا بِبَر به پرستو ، به اوجِ این پرواز !
مرا به یاد نگهدار ! مرا به یاد نگه دار !
دوباره بوسهی جادو ، به خاطرم بسپار ! نگاهِ آخرِ آهو ، به خاطرم بسپار ! هجومِ بغضِ غزلْگو ، به خاطرم بسپار ! مسیرِ خاطره تا او ، به خاطرم بسپار !
مرا به یاد نگهدار ، همیشه در
یادم ! که
من تمامِ غزل را به چشمِ تو دادم ! مرا بِبَر به حصارت که خسته از خویشم
،
بِبَر که با تو از این بندِ کهنه
آزادم !
مرا به یاد نگهدار ! مرا به یاد نگهدار !
یغما گلرویی
مي خواهم عشق بماند و
اشك بماند و
لبخندي كه هديه ي
لبهاي توست
مي خواهم تو باشي و
من باشم و
زندگي
و
سيارگان
سرشاري
از انعكاس ما ...
رویا زرین
قهر
نام ديگر مرگ است
قهر مي كشد ما را
بي طناب و
تير و مجازات رسمي و قانون
يكي دو واژه تلخ و تمام ...
رویا زرین
مجبور مي شوم
به دورترين عزيزترينم
با بلند ترين صدا بينديشم ...
رویا زرین
در مي زنند
كسي
كساني
كه تنهايي شان بر دوش
و
فراخ حوصله شان تنگ
من خسته ام
لبالب از ميل
عميق
فروشدن در خويش
در مي زنند
كسي
كساني
كليد
قفلهاي جهان را
به آب هاي رفته سپردم
من خسته ام از گشودن درهاي
بي دليل
از ديدن و
شنيدن و
گفتن ...
رویا زرین
امیر بخشایی
از تو دیگر هیچ
نخواهم گفت
راز نو شکفته ی لاله ها را نخواهم
گفت ، به تو
دیگر بار
گلهای پونه بی تو خواهند رویید
چه حاجتی است میان
من و تو
که چنین استواری در من
کدام تیشه بر بن زده ام
که چنین ی
؟
کدام عاطفه کودکانه را خندیدم
که مست ی ؟
گل های پونه بی تو هم
خواهند رویید
چه حاجتی است میان من وتو
رستن از خاک است
آب بهانه
است
گل های پونه بی تو خواهند رویید
رستن از خاک است
آب بهانه
است...
امیر بخشایی
خوابم می آید
خوابم می آید اما
باید دوباره تمام کتاب کواکب را دوره کنم
بی گلایه وگریه که نمی توان
به دیدار دیار دور رؤیا رفت
باید به رکعت سکوت و صدای کبوتر فرو شوم
باید به پنجره ی باز و پرواز پوک پر بیندیشم
به جریمه های نانوشته ی جمعه های کودکی
به گلوی گرفته و گریه ی گیتار
به طنین ترانه و طبل تندر
باید به حقارت ابرها بیندیشم
به بیم بارش باران
به سرود ساکت اشک
خوابم می آید اما
باید به اندازه ی گریه یی کوتاه هم که شده
به تو بیندیشم
شاید نگاه گرم تو
در لابه لای این همه رویا
یا در خیال این همه خمیازه گم شده باشد
چه کنم ؟ زیبا جان
باید بیابمت
به این گریه های گاله به گاه بالش و بستر...
یغما گلرویی
یغما گلرویی
پروانه فتاحی
میخوام بگم: دوسِت دارم ! به پنجره ! به آسمون ! به این شبِ آینه دزد ! به تَک درختِ کوچهمون ! میخوام بگم: دوسِت دارم ! به تو ! به اسمِ نقطهچین ! به گریههای بیهوا ! به کولیِ کوچهنشین ! میخوام بگم: دوسِت دارم ! به هر رفیقُ نارفیق ! به شاعرای بیغزل ! به جنگلای بیحریق ! میخوام بگم: دوسِت دارم ! به قاتلم ! به روزگار ! به اون کسی که میندازه به گردنم طنابِ دار !
دنیای ما عوض میشه ، تنها با این جملهی ناب: دوسِت دارم ، دوسِت دارم ، دوسِت دارم تو این عذاب !
میخوام بگم: دوسِت دارم ! به بادبادک ! به مدرسه ! به تَرکهی خیسِ انار ، کنارِ درسِ هندسه ! میخوام بگم: دوسِت دارم ! به مرغِ عشقِ بیقفس ! به جغدِ پیرِ بَد صدا ! به نِیزنای بینفس ! میخوام بگم: دوسِت دارم ! به هر چی خوبه ، هر چی بَد ! به خونههای کاگِلی ! به سیبای توی سبد ! میخوام بگم: دوسِت دارم ! به بغضِ تلخِ انتظار ! به بَدترین فصلِ سفر ! به آخرین سوتِ قطار !
دنیای ما عوض میشه ، تنها با این جملهی ناب: دوسِت دارم ، دوسِت دارم ، دوسِت دارم تو این عذاب !
یغما گلرویی
بی نگاهِ عشق مجنون نیز لیلایی نداشت
بی مقدس مریمی دنیا مسیحایی نداشت
بی تو ای شوق غزلآلودهی شبهای من
لحظهای حتی دلم با من همآوایی نداشت
آنقدر خوبی که در چشمان تو گم میشوم
کاش چشمان تو هم اینقدر زیبایی نداشت!
این منم پنهانترین افسانهی شبهای تو
آنکه در مهتاب باران شوقِ پیدایی نداشت
در گریز از خلوت شبهای بیپایان خود
بی تو اما خوابِ چشمم هیچ لالایی نداشت
خواستم تا حرف خود را با غزل معنا کنم
زیر بارانِ نگاهت شعر معنایی نداشت
پشت دریاها اگر هم بود شهری هاله بود
قایقی میساختم آنجا که دریایی نداشت
پشت پا میزد ولی هرگز نپرسیدم چرا
در پس ناکامیم تقدیر جاپایی نداشت
شعرهایم مینوشتم دستهایم خسته بود
در شب بارانیات یک قطره خوانایی نداشت
ماه شب هم خویش میآراست با تصویرِ ابر
صورت مهتابیات هرگز خودآرایی نداشت
حرفهای رفتنت اینقدر پنهانی نبود
یا اگر هم بود ، حرفی از نمی ایی نداشت
عشق اگر دیروز روز از روزگارم محو بود
در پسِ امروزها دیروز، فردایی نداشت
بی تواما صورت این عشق زیبایی نداشت
چشمهایت بس که زیبا بود زیبایی نداشت ...
وحید طلعت
هر جا هستی ، یادِ من باش ! یادِ این
نفس بُریده ! که یه عُمره توی آینه ، تنها عکسِ تو رُ دیده !
هر جا هستی ، یادِ من
باش ! من که با یادِ تو موندم ،
پا به پای هر
دقیقه ، از تو خوندم ! از تو خوندم ! از تو که شرمِ سلامت ، لحظههامُ زیرُ
رو کرد ! با خداحافظِ سردت ، چشمِ من به گریه خو کرد !
همترانه ! یادِ من باش !
بیبهانه یادِ من
باش ! وقتِ
بیداریِ مهتاب ،
عاشقانه یادِ
من باش !
هر جا هستی ، یادِ من باش ! آخرین خاتونِ آواز ! با تو خوش صداترینه ، سیمِ بیزخمهی این ساز ! یادِ من باش ، وقتی بیمن این ترانه رُ شنیدی ! یادِ من باش ، اگه من رُ ، حتا توی خواب ندیدی ! بیتو تقویمِ سکوتم ، هفتهی آبی نداره ! این ترانه اوجِ من نیست ، این سقوطِ انتحاره !
همترانه ! یادِ من باش !
بیبهانه یادِ من
باش ! وقتِ
بیداریِ مهتاب ،
عاشقانه یادِ
من باش !
یغما گلرویی
نه اهلِ روزگارم ، نه همنشینِ سایه ! بزن به سیمِ آواز ، تا آخرِ گلایه ! رو سرزمینِ بیسَر ، یه سروِ سربلندم ! به شاخ و برگِ سبزِ خودم دخیل میبندم ! ستونِ تختِ جمشید ، بُرجِ غرورِ من نیست ! من با تو بهترینم ! ثانیه گورِ من نیست !
تو کی هستی که خیالِ داشتنت ، یه دَم از خاطرِ من دور نمیشه ؟ روبهروی آینه چشماتُ نبند ! خورشید از نورِ خودش کور نمیشه !
ببین که داسِ وحشت ، حریفِ یاسِ من نیست ! سکوتِ این کرانه ، خلعِ لباسِ من نیست ! ببین کلیدِ سرداب ، تو دستِ این اسیره ! برگِ امان نمیخوام ، برای گریه دیره ! برهنه مثلِ دریاس ، صدای آبیِ من ! هزارتا عُمرِ نوحه ، عُمرِ حبابیِ من !
تو کی هستی که خیالِ داشتنت ، یه دَم از خاطرِ من دور نمیشه ؟ روبهروی آینه چشماتُ نبند ! خورشید از نورِ خودش کور نمیشه !
یغما گلرویی
فری ناز آرین فر
دیگر نه من نه این معانی معیوب
دیگر نه من نه این شهادت اشک
دیگر
از تکرار ترانه خسته ام
از این پنجره های بسته خسته ام! بانو
خسته ام از
این دقایق بی لبخند
باران ببارد یا نبارد
من می روم با دست هایت
چتری
برای پروانه ها بسازم
دیگر چه می شود که نام گل های باغچه را به خاطر نیاورم ؟
یا اصلا ندانم که کدام شاعر شبتاب
قافیه ها را از قاب غمگین پنجره پر داد ؟
من که خوب می دانم
بادبادک بی تاب تمام ترانه ها
همیشه پر پشت بام خلوت
خاطره های تو می افتد
دیگر چه فرق می کند که بدانم
باد از کدام طرف می
وزد...
یغما گلرویی
دوستَت میدارم !
تو به زندگی میمانی !
به نوشیدنِ جرعهای آبْ
در فاصلهی دو رؤیا !
به بوییدنِ عطرِ یکی نامهْ پیش از گشودنش !
به
سلامِ هَر سپیدهْدَم !
به فرونشاندنِ عطشِ اطلسیها !
به زنگَ
بیهنگامِ تلفن ،
با خبری گوارْ یا ناگوارْ !
به پرسیدنِ نشانیِ آشتی
از عابری اَخمْآلودْ !
به گشودنِ پنجرهْ رو به بیحیاییِ باران !
به
تماشای چهرهی ماهْ از شکافِ پَردهها !
به شبنمی که کنجِ چشمانِ یکی
کودک مینشیند ،
آنسوی تَرکهی نخستِ ناظمِ دبستان !
به بوییدنِ
گونهی سیبْ پیش از گاز زَدَن !
به شنیدنِ صفحهای پُرْغبارْ از
خنیاگَری مُرده !
به تحریرِ شرحهشرحهی او در گردنههای گریانِ ترانه
!
به قدم زدن در گورستانْ !
به ریسه رفتنِ فاحشهای تنها در شبِ تار
!
به رقصِ پُر شتابِ پشهها ،
فراگِردِ چراغِ کوچه !
به بالا
پَریدنِ گربه از دیوارْ
و به انتظارْ !
و من تو را دوست میدارم
،
چرا که دوست میدارم زندگی را ،
آبْ را و رؤیا را،
بوییدنِ نامه
را ،
سلامِ سپیده و عطشِ اطلسی را ،
زنگِ تلفن و اَخمِ عابرْ را
،
ماه را و پنجره را ،
شکافِ پَرده و چشمانِ کودکْ را ،
بوسهی
سیبُ غبارِ صفحه را ،
تحریرُ ترانه را ،
گورستانُ فاحشه را ،
رقصُ
گربه را ،
و انتظار را !
یغما گلرویی
محمد علی بهمنی
به تكرار زيستن
و تا نهايت خواستن
افسردن
و تا نهايت شدن
سر خوردن
و هنوز راه به جايي نبردن...
پیمان آزاد
ورق های روزگار کهنه شد
صداقت ها نم کشيد
قرص ماه گم شد در حوضچه شب
گل
قالی پوسید
زیر پای علفهای هرز
خورشید
نگران در تب بالای خود
گل
آفتابگردان
افسرده در سکنج سایه ای
پس تو کی می آیی
که فضا را
متحول
رنگ را جان
وعشق را
رمق بی افزایی...
محمد صفا
من،
با،
تو و تو.یاد میگیرم من،
باور ما شدنِ،
دستمان را با
تو.یاد
میگیرم من،
صبح و شب را باتو.و پس از
این دیدار،
من،
نه، من،
نه،
که تو را،
جای خود می
بینم،
در تب
آینه ها.من،
نه، من،
نه،
که تو را،
جای خود میریزم،
به
تن ثانیه ها.جای من باش و
بتاب.جای من
باش و
بخند.جای من سایه بکش.جای من باران باش.جای من هر چه که می خواهی باش.جای من
باش
که
من،
اینچنین بودن را
به خودم یاد
دهم.جای من
باش
که من
بودنم را با
تو،
یاد دنیا بدهم.
سوزان یگانه
من عشق را دیدم ـ
احساس را دیدم
و خودم را در آئینه تو!چه پوچ بودم و زشت!و تو را درآئینه خود!چه سلیس بودی و روان!
آه صد افسوس که من با تو تر نشدم
کاش باران زده بود
تا نگاه خیس باران زده ات را
فرو می بردم در دل
و صعود می کردم در شور!
من طرحی از روی تو را
با خود برده بودم به خیالم!که اگر شبی ماه نبود
من پای در تاریکی شب نگذارم.من نمیرم .من .....آه
ع.م.آزاد
سایه
انتظار با تابستان تنهایی.بی تو اشتیاق شب
با تبسم سکوت خوابم می کند.و
شعر رسوب می
بندد حرفهارا.امیدی برای نمردن با
من است
که صدای ثانیه
ها
مزید فاصله هایند
از باور مجروح من
تاحقیقتی که تویی!دور از این حقیقت
آفتابی می
جستم در
زمستان حرفهایت گرمایی بیدارم می داشت
از نگاههایت
و امیدی زندگی ام می
داد
از دیدارت
دور از این حقیقت
که تویی...
طیبه تیموری نیا
در
دلم بود و در تو نیافتم اشتیاق صحبت
را
آنجا که
لبخند
از سر همراهی
مان زیاد بود
و
ما دروغ را زندگی می
کردیم
آنگاه که نگاههایمان
تاب
یکدیگر را نداشتند
و
در گوشه ی امن حقیقت
بر
لبهایمان آرزو
پرنده ای می شد
که از فصل پائیزی مان کوچ می کرد.با ما بهار بعید تعهد
بود...
طیبه تیموری نیا