10
دوستَت میدارم !
تو به زندگی میمانی !
به نوشیدنِ جرعهای آبْ
در فاصلهی دو رؤیا !
به بوییدنِ عطرِ یکی نامهْ پیش از گشودنش !
به
سلامِ هَر سپیدهْدَم !
به فرونشاندنِ عطشِ اطلسیها !
به زنگَ
بیهنگامِ تلفن ،
با خبری گوارْ یا ناگوارْ !
به پرسیدنِ نشانیِ آشتی
از عابری اَخمْآلودْ !
به گشودنِ پنجرهْ رو به بیحیاییِ باران !
به
تماشای چهرهی ماهْ از شکافِ پَردهها !
به شبنمی که کنجِ چشمانِ یکی
کودک مینشیند ،
آنسوی تَرکهی نخستِ ناظمِ دبستان !
به بوییدنِ
گونهی سیبْ پیش از گاز زَدَن !
به شنیدنِ صفحهای پُرْغبارْ از
خنیاگَری مُرده !
به تحریرِ شرحهشرحهی او در گردنههای گریانِ ترانه
!
به قدم زدن در گورستانْ !
به ریسه رفتنِ فاحشهای تنها در شبِ تار
!
به رقصِ پُر شتابِ پشهها ،
فراگِردِ چراغِ کوچه !
به بالا
پَریدنِ گربه از دیوارْ
و به انتظارْ !
و من تو را دوست میدارم
،
چرا که دوست میدارم زندگی را ،
آبْ را و رؤیا را،
بوییدنِ نامه
را ،
سلامِ سپیده و عطشِ اطلسی را ،
زنگِ تلفن و اَخمِ عابرْ را
،
ماه را و پنجره را ،
شکافِ پَرده و چشمانِ کودکْ را ،
بوسهی
سیبُ غبارِ صفحه را ،
تحریرُ ترانه را ،
گورستانُ فاحشه را ،
رقصُ
گربه را ،
و انتظار را !
یغما گلرویی