27
زندگی در گذر است
من هم از خاطر تو،
با همه ی خاطره ها خواهم رفت
!
زندگی در گذر است
روزکی می آید
رفته ام از یادت
داده ای بر بادم
خس و خاک است قوتم
کوزه ام عطشان است
کلبه ام هم خاموش !
تن
عریانم را
جامه ای پوشانده
جامه ای بس روشن !
هم نشینم سنگی
است
هم صدایم، شاپرک سوزی ست، خاموش
ناله اش از باد است
مادرش هم آتش !
هر به چند گاهی
می کند من را نوازش
با سر انگشتان مستش
تک تکیده
تاکی
در کنار خانه !
زندگی در گذر است
می رسد آن روز
تو هم از بام
بلندم گذری خواهی کرد
می کنم من فریاد
ور به زیر آن بام
چون طنین یک
دست
چون فغان یک گنگ
یا خروش مرداب !
ولیکن ... آه
نفس یاری
ندارد
مرگ همراهی نمی فهمد
ناله ام خاموش است !
می چکد آرام بر این
تن
می فشارد خاک را بر سینه ی من
نم نم باران این ابر بهاری .
زندگی
در گذر است
من هم از یاد تو خواهم رفت
تو هم از یاد عزیزی دگرت ،
او هم از
یاد دگر هم !
زندگی در گذر است
تنها جای پاهایی ماندنی است
که در آغوش
پست خاک
به امتداد آسمان می رسند
آری ...
زندگی در گذر است
باورش
باید کرد ... !
ایلیا