سالیان درازیست تو را گم کرده ام
چنان سخن خیال انگیز و موزون در شعر
در پستوی قلبی که آخرین دریچه اش،
با شاهکار بوسه ی سحرگاه تو گشوده شد.ای خالق سر چشمه در من
گنجایش بیشتری ندارم که لبریز شوم
خواب در چشمانت
و عشق در سینه ات زمستانی شده است.در خود می جویمت
می پندارم
تارهای حضورت را در من تنیده ای
آنسان که مهرت را.روزی در من متولد خواهی شد.مرا،
دیگر توانی می بایست
که بخروشد تا انتهای بودن.

آیدا حیاتی