ما در توری از ستارگان درتقلاییم.

ماهی‌هایی به ساحل افتاده‌.

دهان‌هامان بازمانده‌اند در خلاء٬

و گاز می‌زنند فضای خشک را.

پچ پچ کنان و بی‌ثمر

عناصر باطل‌مان می‌خوانند‌.

به حالِ خفگی‌ در لابلای سنگ‌های تیز و شن؛

تلنبار برهم باید زندگی کنیم و بمیریم.

قلب‌هایمان می‌لرزد٬

تکان تکان‌هامان

برادران‌مان را زخمین و خفه می‌کند.

فریادمان از همه بلند تراست

اما به پاسخ حتی پـژواکی نیست.

ما را دلیلی نیست برای کشتن و جنگیدن٬

اما ناچاریم.

پس می‌دهیم تاوان گناه‌هامان را

اما عقوبتمان عقوبت نیست.

هیچ مجازاتی رها‌مان نمی‌کند

از این دوزخ.

در دامی عظیم درتقلاییم ما

و به نیمه‌شب شاید

افتاده بر میز ِ ماهیگیری غول‌آسا

 

یانوش پیلینسکی