35
بهار با گلی کوچک
و زمستان بابرفی سنگین
و پدربا خشونت وبوسه
به سراغ روزهایم می آیند
دیگر این پیراهن برای دونفرجاندارد
پس گوش ات رانزدیکتربیاور
تاصدایی را که ازلوله تفنگ می گذرد بشنوی
گوش ات رانزدیکتر بیاور
تاصدایی را که ازلوله تانک می گذرد بشنوی
همیشه درختان روبرو زیبانیستند
گاهی صدایی ازشاخه ها می آید
که حوصله گنجشک ها را سرمی برد
حوصله این تفنگ راسربرده ای
گاهی برای اینکه بگویم محبوب من!
کافی ست ساعت هفت بیدارت کنم تابه اداره بروی
و پشت میزکارسالخورده ات پیرشوی
تنها تنهایی ات را می فهمم درآینه
وانگشتانی که شکوفه های سرخ می دهند
به قصه آدم بزرگ ها گوش کن
مقاومت کن
محبوب من!
مقاومت کن
چاقوها با انگشت ها بریده کاری نمی توانندبکنند...
آرام آرام این قصه را می خوانم
وبه آخرقصه که برسم
یاخوابت می برد
یادرخواب سری را می بُرند
که گمانم مال ماست...
کتابها خمیازه می کشند وکتابخانه را بایدعقب وانتی بزرگ گذاشت وبرد
هرصبح باچمدانی از خانه بیرون می روم
هرشب با چمدانی به خانه برمی گردم
ای کاش جایی را برای سفر می دانستم...
محبوب من
طناب دورگردنت پوسیده نیست
وهمیشه باید فکرکنی
به چهارپایه ای که ناگهان از زیرپایت می کشند...
رسول پیره