۱
سرم را بر آستانه سنگ
می‌گذارم
و لبم را بر لب آب
و دست در دست باد
می‌روم
برای سوختن در جایی
که نمی‌دانم

۲

برای گفتن
دهانم را می‌بندم
چشم‌بسته راه می‌روم
تا شاید حرفی
گفته‌ باشم
تا شاید چیزی
دیده باشم

۳

هميشه پنجره‌ای هست
كه رو به تاريكی باز می‌شود
و هميشه نگاهی هست
كه خاطره دوری را می‌نگرد 

 

بیژن جلالی