واژه‌ی  به-قعر-رفتن،

که ما آن را خواندیم.

سال‌ها و واژه‌ها از آن می‌گذرد.

ما همچنان همانیم.

 

می‌دانی، مکان بی‌نهایت است،

می‌دانی، لازم نیست پرواز کنی،

می‌دانی، آنچه خود را در چشم تو می‌نویسد،

ژرفای ما را ژرفتر می‌کند.

 

 

با شراب و بی‌کسی، با این هر دو

ته‌مانده:

 

من سوار بر اسب از میان برف می‌گذشتم، تو می‌شنوی،

من خدا را به دوردست‌ – به کمی آنسوتر می‌راندم، او می‌خواند،

برای آخرین بار

ما سوار بر اسب

از فراز پرچین انسان گذشتیم.

 

آن‌ها سرهای خویش را فرو می‌بردند، آن‌گاه که ما را

برفراز خویش می‌شنیدند، آنها

می‌نوشتند، آنها

شیهه‌ی ما را

به کذب یکی از زبان‌های مصورشان

دگرگونه می‌کردند.

 

 

پاول سلان