144
فریادم در سینه گمگشته
و نگاهم
در تبسم یک لبخند خشک
مات
آشنای ایین و غریبه کیش
دیر صبحی است
که دلم تنگ است
و روحم
در اندیشه ی عروج بی پایان
چون شمع می سوزد
و در پیچ و خم شطرنج زندگی
گاه کیشم و گاه
مات
پروانه فتاحی
+ نوشته شده در ۱۳۸۹/۱۰/۰۹ ساعت 18:8 توسط فاطمه
|