139

بر پهنه آبی دريا
گاهی به آسمان نگاه کن
با چشمهايی زلال
از پشت غبار اندوه
شايد نوازش نرم رويا
يا انعکاس دردی
نشسته بر روی
عينک دودی نما

بر پهنه آبی دريا
گاهی به آسمان نگاه کن
در امتداد امواج
همچون پرنده ای از جنس آفتاب
رقص بر بال ابر هارا بخاطرت بسپار
و راز پرواز را با صدای بلند فاش کن
بدان که گوشهایت با ترانه آغاز آشناست

بر پهنه آبی دریا
گاهی به آسمان نگاه کن
در دایره احساس نوری به رنگ رویاست
گمان مکن که عشقت
گمشده در کهکشانهاست
زمزمه تنهایی خاصیت هر یک ماست.


محمد صفا

137

از يک تا چند می شماری
برای گرفتن نبضم!
من خانه بدوش حياتم
رها کن اين ساعت و اين زمان را
قلبيری بردارو الک کن
دانه های شکسته وجودم را


محمد صفا

136

ايستادم
نه اينکه قدرت پاهای م را احساس کن ی
بلکه خواست م
رنج شیرین دوباره شکستن م را ببين ی
لب گشودم
نه اينکه ترانه ای بسازم
بلکه خواست م رقص واژگان تعلق را
از زبانم به تماشا بنشين ی
چشم بست م
نه اينکه خسته بود پلک های م
بلکه خواست م
به تصوير خيال م
تو رنگ حقيقت ببخش ی

 

محمد صفا

135

روشنای شبی در انتهای گذشتن
شايد از ترديدم بکاهد
با قلبی که در سينه سحر دارد
ودستهایی که گواهی بدهند
که چشمهایی به راهند

شاید از اندوهم بکاهد
وقتی باد خبر از آغاز فصلی سرد را سر داد
بلبلی بر مزار گلی بنشیند
همچون قطره ای زندگی
بر بالین مرگ

 

محمد صفا

134

نقطه اشتراک من و تو
فرصت يکبار ديدن بود
ويا خاطری بود که برای هم افسرديم
يا رويش عشقی بود که به انتظار نشستيم
ولی من درک نکردم فصلی را
که تا آستین خزان بالا زد نه تو ماندی و نه من
تنها شکوهی باقی ماند
از یک نقطه اشتراک
از یک خاطره
ار یک انتظار....

 

محمد صفا

133

می خواهم ت چنانکه شب خسته خواب را
می جویم ت چنانکه لب تشنه آب را
محو توام چنانکه ستاره به چشم صبح
یا شبنم سپیده دمان آفتاب را
بی تاب م آنچنانکه درختان برای باد
یا کودکان خفته به گهواره تاب را
بایسته ای چنانکه تپیدن برای دل
یا آنچنانکه بال ِ پریدن عقاب را
حتی اگر نباشی ، می آفرینم ت
چونانکه التهاب بیابان سراب را
ای خواهش ی که خواستن ی تر ز پاسخ ی
با چون تو پرسش ی چه نیازی جواب را

 

قیصر امین پور