رایکا

یعنی دوست داشتن ی...

برای ملتی که سردشان است

باریدن برف

اصلاً اتفاق رمانتیکی نیست

 

ایلهان برک

ترجمه: سيامك تقي زاده

نوشته شده در ۹۲/۱۱/۲۷ساعت 17:18 توسط فاطمه

ابعادِ تنهایی

بُعد چهارمی می‌سازد

شبیه سه کلاغ گرسنه

که در قحطی

به کرمی زل زده‌اند.

 

ریچارد براتيگان

ترجمه: محسن بوالحسنی-سینا کمال‌آبادی

نوشته شده در ۹۲/۱۱/۲۴ساعت 20:0 توسط فاطمه

آمد بهار جان‌ها ای شاخ تر به رقص آ

چون یوسف اندرآمد مصر و شکر به رقص آ               

ای شاه عشق پرور مانند شیر مادر

ای شیرجوش دررو جان پدر به رقص آ            

چوگان زلف دیدی چون گوی دررسیدی 

از پا و سر بریدی بی‌پا و سر به رقص آ 

تیغی به دست خونی آمد مرا که چونی

گفتم بیا که خیر است گفتا نه شر به رقص آ             

از عشق تاجداران در چرخ او چو باران

آن جا قبا چه باشد ای خوش کمر به رقص آ              

ای مست هست گشته بر تو فنا نبشته

رقعه فنا رسیده بهر سفر به رقص آ               

در دست جام باده آمد بتم پیاده

 گر نیستی تو ماده زان شاه نر به رقص آ       

پایان جنگ آمد آواز چنگ آمد                     

 یوسف ز چاه آمد ای بی‌هنر به رقص آ

تا چند وعده باشد وین سر به سجده باشد    

 هجرم ببرده باشد دنگ و اثر به رقص آ

کی باشد آن زمانی گوید مرا فلانی              

کای بی‌خبر فنا شو ای باخبر به رقص آ

طاووس ما درآید وان رنگ‌ها برآید                           

 با مرغ جان سراید بی‌بال و پر به رقص آ

کور و کران عالم دید از مسیح مرهم             

گفته مسیح مریم کای کور و کر به رقص آ

مخدوم شمس دین است تبریز رشک چین است        

اندر بهار حسنش شاخ و شجر به رقص آ


مولانا

نوشته شده در ۹۲/۱۱/۲۳ساعت 11:45 توسط فاطمه

تداعی نشو این‌قدر !

در این همه خیابان ...

در این همه آدم...

 

 

عباس حسین‌نژاد

نوشته شده در ۹۲/۱۱/۰۳ساعت 20:45 توسط فاطمه

جز روزگار من

همه چیز را سفید کرده برف

 

شمس لنگرودی

نوشته شده در ۹۲/۱۰/۱۱ساعت 19:50 توسط فاطمه

باران

فیروزه ی انگشت های توست

وقتی پاییز

تمام ابرهایش را

در جیب های شهریور

جا گذاشته باشد!

 

مهدیه لطیفی

نوشته شده در ۹۲/۰۹/۱۹ساعت 16:49 توسط فاطمه

 

ماندن یا نماندن

سوال این نیست

آی که چشم های تو می گویند : بمان!

می مانم

حتا اگر جهان را

بر شانه های خسته ی من

آوار کرده باشی.

 

حسین منزوی

نوشته شده در ۹۲/۰۹/۱۳ساعت 16:4 توسط فاطمه

سفر را بهانه نکن

فاصله از دستانمان

آغاز می‌شود.

 

سیدمحمد مرکبیان

نوشته شده در ۹۲/۰۹/۱۰ساعت 20:49 توسط فاطمه

نه بسته ام به کس دل

نه بسته کس به من دل

چو تخته پاره بر موج

رها رها رها من

ز من هر آن که او دور

چو دل به سینه نزدیک

به من هر آنکه نزدیک

از او جدا جدا من

نه چشم دل به سویی

نه باده در سبویی

که تر کنم گلویی

به یاد آشنا من

ستاره ها نهفته اند

در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست

هوای گریه با من . . .

 

سیمین بهبهانی

نوشته شده در ۹۲/۰۹/۰۵ساعت 21:1 توسط فاطمه

نومید، کلافه، سرگردان،

جهان را به جست‌وجویِ دلیلی ساده

دشنام می‌دهم.

آیا هزار سال زیستن

از پیِ تنها یکی پرسشِ ساده کافی نیست؟

نومید، کلافه، سرگردان،

همه، همه‌ی ما

در وحشتِ واژه‌ها زاده می‌شویم

و در ترسِ بی‌سرانجامِ مُدارا می‌میریم.

 

جدا متاسفم!

 

سید علی صالحی

نوشته شده در ۹۲/۰۹/۰۴ساعت 16:58 توسط فاطمه

ما زن ها

چرخ و فلکی از چرا ها سواریم

چرا رفت؟

چرا آمد اصلا؟

چرا؟

چرا؟

چرا نخندید!؟

...

 

یکی بیاید تکانمان بدهد

بگوید پیاده شوید

"نبودن"

مهم تر از "چرا نبودن" است!

 

مهدیه لطیفی

نوشته شده در ۹۲/۰۸/۱۵ساعت 11:29 توسط فاطمه

و همه ی ما می آییم,

زندگی می کنیم,

و گاهی از دور, دستی برای هم تکان میدهیم

و می میریم.

تمام زندگی همین است!

 

علی صالحی

نوشته شده در ۹۲/۰۸/۱۵ساعت 11:24 توسط فاطمه

تقصیر تو نیست

هرچه هست زیر سر پاییز است

که به نسیمی عقل را می رباید

تا دل

بی اگر و امایی

تنگ توشود.

 

آ. کلوناریس، شاعر یونانی

ترجمه‌: احمد پوری

نوشته شده در ۹۲/۰۸/۱۳ساعت 21:34 توسط فاطمه

از هر طرف که سر بجنبانی

آوازهای نیمه تمام کسی است

که دنیا را

بیراهه آمده است

تنها

قرچ قروچ صدای درد می آید

از شکسته شکسته ی این دل

جهان

افتادن از خواب هایی هول آور است

و زندگی

زلزله ای که گاه گاهی می آید

اما نمی رود

 

 

یاسین نمکچیان

نوشته شده در ۹۲/۰۸/۰۵ساعت 21:10 توسط فاطمه

تنهایی

انتظار

پیاده رو

هرچه دارم طول دارند

دیگر عرضی ندارم !!!!!

 

همایون حسینیان

نوشته شده در ۹۲/۰۸/۰۵ساعت 20:58 توسط فاطمه


مطالب پيشين
» 329
» 328
» 327
» 326
» 325
» 324
» 323
» 322
» 321
» 320
Design By : Pars Skin