X
تبلیغات
رایکا


































رایکا

... یعنی دوست داشتن ی

زنی را میشناسم من

که در یک گوشهٔ خانه

میان شستن و پختن

درون آشپزخانه 

سرود عشق می خواند

نگاهش ساده و تنهاست

صدایش خسته و محزون 

امیدش در ته فرداست 

زنی را می شناسم من 

که می گوید پشیمان است 

چرا دل را به او بسته 

کجا او لایق آن ست 

زنی هم زیر لب گوید 

گریزانم از این خانه 

ولی از خود چنین پرسد: 

چه کس موهای طفلم را 

پس از من می زند شانه؟ 

زنی آبستن درد است 

زنی نوزاد غم دارد 

زنی با تار تنهایی 

لباس تور می بافد 

زنی در کنج تاریکی 

نماز نور می خواند 

زنی خو کرده با زنجیر 

زنی مانوس با زندان 

تمام سهم او اینست 

نگاه سرد زندانبان 

زنی را می شناسم من.... 

زنی را می شناسم من 

که می میرد ز یک تحقیر 

ولی آواز می خواند 

که این است بازی تقدیر 

زنی با فقر می سازد 

زنی با اشک می خوابد 

زنی با حسرت و حیرت 

گناهش را نمی داند 

زنی واریس پایش را 

زنی درد نهانش را 

ز مردم می کند مخفی 

که یک باره نگویندش 

چه بد بختی ، چه بد بختی 

زنی را می شناسم من 

که شعرش بوی غم دارد 

ولی می خندد و گوید 

که دنیا پیچ و خم دارد 

زنی را می شناسم من 

که هر شب کودکانش را 

به شعر و قصه می خواند 

اگر چه درد جانکاهی 

درون سینه اش دارد 

زنی می ترسد از رفتن 

که او شمعی ست در خانه 

اگر بیرون رود از در 

چه تاریک است این خانه 

زنی شرمنده از کودک 

کنار سفرهٔ خالی 

که ای طفلم بخواب امشب 

بخواب آری 

و من تکرار خواهم کرد 

سرود لایی لالایی 

زنی را می شناسم من 

که رنگ دامنش زرد است 

شب و روزش شده گریه 

که او نازای پردرد است 

زنی را می شناسم من 

که نای رفتنش رفته 

قدم هایش همه خسته 

دلش در زیر پاهایش 

زند فریاد که بسه 

زنی را می شناسم من 

که با شیطان نفس خود 

هزاران بار جنگیده 

وچون فاتح شده آخر 

به بدنامی بد کاران 

تمسخر وار خندیده 

زنی آواز می خواند 

زنی خاموش می ماند 

زنی حتی شبانگاهان 

میان کوچه می ماند 

زنی در کار چون مرد است 

به دستش تاول درد است 

ز بس که رنج و غم دارد 

فراموشش شده دیگر 

جنینی در شکم دارد 

زنی در بستر مرگ است 

زنی نزدیکی مرگ است 

سراغش را که می گیرد 

نمی دانم؟ 

شبی در بستری کوچک 

زنی آهسته می میرد 

زنی هم انتقامش را 

ز مردی هرزه می گیرد 

زنی را می شناسم من 

زنی را.... 

سیمین  بهبهانی

نوشته شده در 93/01/30ساعت 15:3 توسط فاطمه

ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﻫﺮﮔﺰ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻧﺪ

ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻨﺪ ...

ﻓﻘﻂ ﻋﺎﺩﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﮐﻨﺎﺭﺷﺎﻥ ﻧﺒﺎﺷﻨﺪ !

ﺍﺭﻧﺴﺘﻮ ﺳﺎﺑﺎﺗﻮ

نوشته شده در 93/01/27ساعت 12:6 توسط فاطمه

ﻫﺮ ﺛﺎﻧﯿﻪ ﻣﯽﮔﺬﺭﺩ

ﭼﯿﺰﯼ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﻣﯽﺑﺮﺩ

ﺯﻣﺎﻥ ﻏﺎﺭﺗﮕﺮ ﻏﺮﯾﺒﯽ ﺍﺳﺖ

ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﺑﯽ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﻣﯽﺑﺮﺩ

ﻭ ﺗﻨﻬﺎ ﯾﮏ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ

ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻣﯽﮐﻨﺪ ..

ﺣﺲ » ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ِ « ﺗﻮ ﺭﺍ ..

- ﺁﻧﺘﻮﺍﻥ ﺩﻭﺳﻨﺖ ﺍﮔﺰﻭﭘﺮﯼ

ﺗﺮﺟﻤﻪ : ﭼﯿﺴﺘﺎ ﯾﺜﺮﺑﯽ 

نوشته شده در 93/01/27ساعت 12:5 توسط فاطمه

من آدمِ نرفتن ام

آدمِ دوست موندن

یا اصلن آدمِ دیر رفتن ام

خیلی دیر ..

اما وقتی برم

دیگه آدمِ برگشتن نیستم.

آدمِ مثل قبل شدن نیستم.

باور کن !

 

آنا گاوالدا

نوشته شده در 93/01/13ساعت 19:36 توسط فاطمه

این شهر

شهرِ قصه های مادر بزرگ نیست

که زیبا و آرام باشد

آسمانش را

هرگز آبی ندیده ام

من از اینجا خواهم رفت

و فرقی هم نمی کند

که فانوسی داشته باشم یا نه

کسی که می گریزد

از گم شدن نمی ترسد.

رسول یونان

نوشته شده در 93/01/13ساعت 19:33 توسط فاطمه

حقیقت این بود؛

هر آنقدر که توانستیم

کسی را خوشحال کردیم

به همان اندازه هم تنها ماندیم

 

جمال ثریا

ترجمه: سیامک تقی زاده

نوشته شده در 93/01/05ساعت 12:39 توسط فاطمه

دیگر منتظر کسی نیستم

هر که آمد.....

ستاره ای از رویاهایم دزدید

هر که آمد.....

لبخند از لب هایم برید

منتظر کسی نیستم

از سر خستگی در این ایستگاه نشسته ام !

 

رسول یونان

نوشته شده در 92/12/25ساعت 18:26 توسط فاطمه

عاقبت

همه‌ی ما

زير اين خاک

آرام خواهيم گرفت

ما

که روی آن

دمی به همديگر

مجال آرامش نداديم..

 

آنا آخماتووا

نوشته شده در 92/12/13ساعت 18:41 توسط فاطمه

 

خوبم ...

خوب است...

حالم !...

ازنوع بیحوصله ..

ازنوع کلافه...

اما خوب است...

خوبم..!

دلم برای هیچ کسی جز خودم تنگ نمیشود ..

وبه گاه دلتنگی ..

بغلش میکنم...

خودم را ..!

ومیبوسمش...

بازهم خودم را...

برای همین است که خوبم...

آرزویم اینست :

خوب باشید...

خوب!


شاعر؟؟؟

نوشته شده در 92/12/10ساعت 18:52 توسط فاطمه

کسی

به سنگ ها گفت

انسان شوید

سنگ ها گفتند

ما هنوز به اندازه ی کافی

سخت نیستیم..

 

اریش فرید  

ترجمه: علی عبد اللهی

نوشته شده در 92/12/02ساعت 20:46 توسط فاطمه

برای ملتی که سردشان است

باریدن برف

اصلاً اتفاق رمانتیکی نیست

 

ایلهان برک

ترجمه: سيامك تقي زاده

نوشته شده در 92/11/27ساعت 17:18 توسط فاطمه

ابعادِ تنهایی

بُعد چهارمی می‌سازد

شبیه سه کلاغ گرسنه

که در قحطی

به کرمی زل زده‌اند.

 

ریچارد براتيگان

ترجمه: محسن بوالحسنی-سینا کمال‌آبادی

نوشته شده در 92/11/24ساعت 20:0 توسط فاطمه

آمد بهار جان‌ها ای شاخ تر به رقص آ

چون یوسف اندرآمد مصر و شکر به رقص آ               

ای شاه عشق پرور مانند شیر مادر

ای شیرجوش دررو جان پدر به رقص آ            

چوگان زلف دیدی چون گوی دررسیدی 

از پا و سر بریدی بی‌پا و سر به رقص آ 

تیغی به دست خونی آمد مرا که چونی

گفتم بیا که خیر است گفتا نه شر به رقص آ             

از عشق تاجداران در چرخ او چو باران

آن جا قبا چه باشد ای خوش کمر به رقص آ              

ای مست هست گشته بر تو فنا نبشته

رقعه فنا رسیده بهر سفر به رقص آ               

در دست جام باده آمد بتم پیاده

 گر نیستی تو ماده زان شاه نر به رقص آ       

پایان جنگ آمد آواز چنگ آمد                     

 یوسف ز چاه آمد ای بی‌هنر به رقص آ

تا چند وعده باشد وین سر به سجده باشد    

 هجرم ببرده باشد دنگ و اثر به رقص آ

کی باشد آن زمانی گوید مرا فلانی              

کای بی‌خبر فنا شو ای باخبر به رقص آ

طاووس ما درآید وان رنگ‌ها برآید                           

 با مرغ جان سراید بی‌بال و پر به رقص آ

کور و کران عالم دید از مسیح مرهم             

گفته مسیح مریم کای کور و کر به رقص آ

مخدوم شمس دین است تبریز رشک چین است        

اندر بهار حسنش شاخ و شجر به رقص آ


مولانا

نوشته شده در 92/11/23ساعت 11:45 توسط فاطمه

تداعی نشو این‌قدر !

در این همه خیابان ...

در این همه آدم...

 

 

عباس حسین‌نژاد

نوشته شده در 92/11/03ساعت 20:45 توسط فاطمه

جز روزگار من

همه چیز را سفید کرده برف

 

شمس لنگرودی

نوشته شده در 92/10/11ساعت 19:50 توسط فاطمه


مطالب پيشين
» 339
» 338
» 337
» 336
» 335
» 334
» 333
» 332
» 331
» 330
Design By : Pars Skin